صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

گمان‌کردن، رویا دیدن و نوشتن

اگر بخواهم خودم را تعریف کنم، مختصرش می‌شود این‌ها:

- قصه‌ساز
- من گُنگ خواب دیده و عالم تمام کَر
-زن‌کودکِ عاشقِ جان به بهار آغشته
- ریشه‌ای در خواب خاک‌های متبرک
- پهلو به پهلوی خیل نهنگ‌های جوان غوطه می‌خورم
- غلامِ خانه‌های روشن
- دانش‌آموخته‌ی کارشناسی ادبیات داستانی
- دانشجوی کارشناسی ارشد کارگردانی تئاتر
-فارغ از تحصیل دوره‌ی کامل فیلم‌نامه‌نویسی از خانه‌ی بین‌الملل بامداد
- می‌نویسم؛ چون هیچ کاری رو به اندازه‌ی نوشتن نه بلدم و نه عاشق

بهره‌گیری از نمودار برای نویسندگان غیرحرفه‌ای بسیار آموزنده است. این نمودارها با استفاده از نشانه‌های تصویری به طور مختصر و واضح آموزشی را ارائه می‌کنند که ممکن است با چندین صفحه مطلب قادر به توضیح آن نباشیم.
این بار نموداری را برایتان انتخاب کرده‌ایم که به شیوه‌ی کلاسیک پیرنگ‌نویسی می‌پردازد؛ این نوع پیرنگ متداول‌ترین فرمی است که معمولاً برای استفاده به نویسندگان تازه‌کار پیشنهاد می‌شود.
 

پیرنگ چیست؟
پیرنگ یعنی سیر وقایع براساس روابط علی و معلولی و توالی زمانی آن‌ها.
در این باره {اینجا} می‌توانید بیشتر بخوانید.
 


پیرنگ شامل چه چیزهایی است؟
نوشتن پیرنگ یا پلات شرط ابتدایی نوشتن داستان است. حال باید دید که این پیرنگ چه بخش‌هایی دارد و هر بخش شامل کدام موارد داستانی می‌شود.
 

بخش اول (شرح دادن): نقطه‌ی شروع داستان که کشمکش، شخصیت و زمینه را معرفی می‌کند.
کشمکش:
مشخص کنید که کشمکش داستان از چه نوع است: کشمکش فرد با فردی دیگر، کشمکش فرد با محیط یا جامعه، کشمکش فرد با خودش.
شخصیت:
شخصیت خود را انتخاب کنید و از ویژگی‌هایش آگاه باشید.
زمینه:
شامل فضا و مکان و جزئیات دیگر داستان می‌شود. شما به عنوان نویسنده باید بدانید که ماجرای داستان کجا و در چه زمانی قرار است اتفاق بیفتد.

مثال:
- برزو با فرهاد به مشکل خورده است.
- برزو دانشجوی سال سوم تاریخ، ریزجثه و خجالتی است و دارد در مورد یک مسئله‌ی پنهان مانده در دوره‌ی قاجار تحقیق می‌کند.
- داستان در دو روز پایانی ارائه‌ی برزو در دانشگاه رخ می‌دهد.


بخش دوم (کنش‌های بالابرنده): در این قسمت، شخصیت شما بسته به مشکل پیش آمده، یا خواسته‌ی مورد نظرش، دست به اقداماتی می‌زند. این عمل‌ها پیشبرنده یا زمینه‌ساز باقی ماجراها هستند.
چیزهایی که در این بخش نیاز داریم:
رخدادهای قبل از نقطه‌ی اوج:
کدام موانع یا وقایع قرار است قبل از نقطه‌ی اوج، پیش پای شخصیت قرار بگیرند یا برایش رخ دهند.
شخصیت تلاش کرده اما نتیجه نگرفته:
شخصیت با کنش‌های مختلف سعی می‌کند از پس موانع و اتفاقات بربیاید اما موفق نمی‌شود.

مثال:
- فرهاد بعد از فهمیدن مسئله‌ای که برزو روی آن کار می‌کند لپ‌تاپش را می‌دزدد، با کمک دوستانش منابع موجود در کتابخانه را پنهان می‌کند و سعی می‌کند مانع رسیدن برزو به ارائه در دانشگاه شود.
- برزو فایل نیمه‌کاره‌ی تحقیقاتش را روی فلش ذخیره کرده و باید دوباره آن را کامل کند، به سختی تلاش می‌کند منابع را از کتابخانه‌های دیگر تهیه کند و... .


بخش سوم (نقطه‌ی اوج): اتفاقی که در این نقطه می‌افتد، باعث تغییر همه چیز می‌شود.
بزرگ‌ترین کنش و قوی‌ترین تعلیق:
در این نقطه به خاطر رویارویی قدرت شخصیت و قدرت مسئله/ فرد/ اتفاق، تعلیق به اوج خود می‌رسد و خواننده هنوز نمی‌داند که شخصیت موفق می‌شود یا شکست می‌خورد. شخصیت در اینجا باید اصلی‌ترین کارش را انجام دهد. این کنش و عمل ممکن است کاملاً غیرقابل پیش‌بینی باشد و مخاطب را غافلگیر کند.

مثال:
- فرهاد دزد موتوری‌ای را فرستاده تا کیف برزو را بزند و او را زخمی کند، بنابراین فکر می‌کند برزو برای ارائه‌ی تحقیقش به دانشگاه نمی‌رسد، اما برزو بدون کیف و با دست و پای آسیب‌دیده خود را به دانشگاه می‌رساند. برزو بدون یادداشت‌ها، با کمک فایل‌های تصویری‌ای که دوستش آماده کرده، هرچه که در ذهن دارد ارائه می‌دهد.


بخش چهارم (کنش‌های سقوط کننده): اتفاق‌ها و کنش‌های بعد از نقطه‌ی اوج.
کنش شخصیت در بخش قبلی ممکن است شکلی تازه به مسئله یا واقعه داده باشد که حالا باید تبعات این تصمیم و کنش‌های بعدی شخصیت را شاهد باشیم.

مثال:
- فرهاد ارائه‌ی او را زیر سوال می‌برد و به منابعی اشاره می‌کند که برزو از آن‌ها استفاده نکرده.
- برزو به خاطر حال بدش نمی‌تواند بیش از این روی پا بایستد و دوستش او را به درمانگاه می‌رساند.

 

بخش پنجم (گره‌گشایی): پایان کشمکش‌ها یا حل مسئله.
در قسمت گره‌گشایی، مسئله به‌کلی حل می‌شود و اتفاق‌ها پایان می‌یابند. شخصیت به آنچه که می‌خواهد می‌رسد یا نمی‌رسد، اما مسئله به سرانجام می‌رسد و نتیجه‌ی ماجراها مشخص می‌شود.

مثال:
- چند تن از استادان از ارائه‌ی برزو دفاع می‌کنند و پاسخ پرسش‌های فرهاد را می‌دهند. آن‌ها اعلام می‌کنند که در منابع مذکور مطلبی درباره‌ی این مسئله نیست و تحقیقات برزو مستندترند.
- برزو در درمانگاه است که به او خبر گرفتن نمره‌ی قبولی‌اش را می‌دهند.
برای استفاده از این مطلب آموزشی، می‌توانید به ایده‌هایی که تا به حال فقط در ذهنتان مانده‌اند، فکر کنید. سپس کاغذ و قلم به دست بگیرید و با توجه به مثال‌ها، قدم به قدم ایده‌ها را به پیرنگ تبدیل کنید.
 

 

{این مطلب پیشتر در سایت لک‌لک بوک منتشر شده است.}

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۱:۴۲
فاطمه محمدبیگی
یا چطور براساس یک عکس بنویسیم؟

 

این روزها نوشتن براساس عکس (عکس‌نوشت) در دنیای مجازی باب شده است. در این مطلب می‌کوشیم به دو سوال جواب دهیم: یکی این که آیا عکس‌نوشت‌ها را می‌توان داستان دانست و دیگر این که این نوشته‌ها چه کمکی می‌توانند به ما بکنند. در آخر چند راهکار مناسب برای نوشتن با تکیه بر عکس را در اختیارتان می‌گذاریم.
1. عکس‌نوشت‌ها اگر ساختار داستانی (آغاز، میانه و پایان)، به همراه عناصر داستانی (شخصیت، مکان، زمان و...) را داشته باشند، در بیشتر مواقع می‌توانند داستان یا داستانک به حساب بیایند؛ البته این به شرطی پذیرفتنی است که نوشته به معنای داستان، وابستگی زیادی به عکس نداشته باشد و جدای از عکس، استقلال و هویت خودش را حفظ کرده باشد. در باقی موارد این نوشته‌ها می‌توانند صحنه یا برشی از یک داستان باشند که ممکن است نویسنده آن را بعدتر کامل کند.
اگر عکس‌نوشت‌ها گرایش به دل‌نوشته یا متن ادبی صرف داشته باشند، داستان یا متن نزدیک به داستان محسوب نمی‌شوند. گاهی هم ممکن است عکس‌نوشت‌ها ناداستان باشند؛ یعنی روایتی اول شخص از اتفاق درون عکس، یا شرایط ثبت شدن عکس باشند که این‌ سبک نوشته‌ها جزو ناداستان‌ها یا روایت‌های مستند به حساب می‌آیند.
2. عکس‌نوشت‌ها یکی از مهم‌ترین تمرین‌های مناسب برای نویسندگی‌اند. خیلی از ما در ابتدای مسیر نویسندگی معمولاً قوه‌ی تخیل چندان خلاقی نداریم؛ پس بهترین کار استفاده از انواع و اقسام عکس‌هاست که تنوعشان می‌تواند موتور خلاقه‌ی مغز ما را روشن کند و ایده‌هایی برای نوشتن به ذهنمان برساند.
علاوه بر این، تماشای عکس‌ها منبع تغذیه‌ی خوبی برای تصویرسازی‌های بعدی در ذهن ما هستند. اگر ذهن واقعیت‌محور باشد، تماشای عکس‌های غیرواقع‌گرا باعث می‌شود که کمی از فضای ذهنی خودمان فاصله بگیریم و دنیاهای جدیدتری را تجربه کنیم و برعکس. پس تا می‌توانید عکس عکاسان مختلف در سبک‌های متفاوت را تماشا کنید. خیلی از نویسنده‌ها با دیدن یک عکس، ایده‌ی داستانشان را پیدا کرده‌اند.
عکس‌ها منابعی الهام‌بخش و قوی در مسیر نویسندگی هستند که به شما اجازه می‌دهند علاوه بر تجربه کردن دنیاهای تازه، نوع نوشتنتان را عوض کنید، نثرهای تازه را امتحان کنید و یکنواخت ننویسید. در ضمن اگر در شخصیت‌سازی دچار مشکل هستید، عکس‌ها این امکان را به شما می‌دهند که شخصیت‌های متفاوت را پیدا کنید و آن‌ها را به دل داستان‌هایتان بیاورید. نکته‌ی آخر این که عکس‌ها مجال تماشای مکان‌های نادیده و زمان‌های تجربه نکرده را به شما می‌دهند؛ یک کارخانه‌ی متروک، جزیره‌ی نمکی وسط اقیانوس، جنگ دو کشور، زندگی میان جنگل، گرگ‌ومیش در قطب، نیمه‌شب در میان صحرا، طلوع کنار ساحل و...
 
راهکارهایی برای نوشتن براساس عکس:
 
1. عکس را خوب تماشا کنید
خوب تماشا کردن یعنی این که به مکان، زمان، آدم‌ها، وسایل و تمام جزئیات یک عکس دقت کنید.
 
2. به بیرون از قاب نگاه کنید
تا این جای کار شما داشتید به هر چیزی که درون عکس بود، نگاه می‌کردید. حالا بیایید و فضای بیرون از قاب را تصور کنید. فکر کنید که ادامه‌ی عکس از سمت چپ، راست، بالا و پایین چگونه است؛ چه کسانی ممکن است در اطراف باشند، چه اتفاقی دارد در طرف دیگر رخ می‌دهد و...
 
3. چیزهایی را که نیستند، بسازید
حالا که ذهنتان گرم شده، تا می‌توانید احتمالات ممکن را براساس آنچه می‌بینید و آنچه در ذهن دیده‌اید، بسازید. بخشی از داده‌ها مقابلتان است و بخشی را خودتان باید خلق کنید. براساس امکاناتی که عکس به شما داده، باقی چیزها را حدس بزنید و از خودتان بسازید.
 
4. شخصیت‌سازی کنید
آدم‌های توی عکس را بیرون بکشید و به آن‌ها هویت ببخشید؛ نام، سن، کار، رفتار خاص، ویژگی جذاب و... هر چیزی که می‌تواند به کار شخصیتان بیاید را برایش فراهم کنید.
 
5. زمان و مکان را مشخص کنید
بر پایه‌ی اطلاعات عکس از مکان و زمان ثبت شده، مشخصات زمانی و مکانی داستان را کامل کنید. مشخص کنید که مکان کجاست؛ روستایی دورافتاده، شهری شلوغ، پمپ بنزینی کنار اتوبان، کارخانه‌ای متروک در یک جزیره، بیمارستانی بزرگ یا... . زمان را هم به همین شیوه انتخاب کرده و برایش یک بازه معین کنید؛ مثلاً اگر در عکس شاهد یک غروب هستید، ادامه‌ی داستانتان قطعاً به شب و دم صبح خواهد کشید.
 
6. حادثه بیافرینید
وقت آن رسیده که حادثه را خلق کنید. شما شخصیت یا شخصیت‌ها و زمان و مکان داستانتان را دارید، حالا حادثه‌ای متناسب با محتویات درون عکس، بسازید و بسطش دهید؛ از این سه سوال استفاده کنید: چه پیش می‌آید، بعدش چه می‌شود، درانتها چه خواهد شد.
 
7. ساختار را فراموش نکنید
ساختار مشخص هر داستانی براساس یک شروع، میانه و پایان است. این را همیشه به خاطر داشته باشید و روایتتان را رویش سوار کنید؛ چه بخواهید چه نخواهید، شما ماجرا را از لحظه‌ای شروع می‌کنید، تا جایی پیش می‌برید و در نقطه‌ای هم به پایان می‌رسانید.
 
8. جزئیات و بدیهیات را از یاد نبرید
حواستان باشد که هنگام نوشتن یک عکس‌نوشت، شما ممکن است برخی از بدیهیات پیدا در عکس را داخل روایت نگنجانید؛ چون نوشته‌تان وابسته به عکس است و به‌احتمال متن و عکس را با هم منتشر می‌کنید. اما اگر همین نوشته را بخواهید مستقل از عکس، به عنوان یک داستان بنویسید، باید مراقب باشید که بدیهیات و جزئیات بصری‌ای را که داخل عکس بوده و بدون عکس برای مخاطب قابل دریافت نیست، به شیوه‌ی درست در داستان جای بدهید.
 
حالا تقریباً می‌دانید که نوشتن از روی عکس‌ها چیز سختی نیست، به شرطی که خلاقیت به خرج بدهید و آگاه باشید که مثل هر تمرین دیگر، نباید در استفاده از آن زیاده‌روی کنید؛ چون ممکن است که ذهنتان را محدود کند یا شکل خاصی به آن بدهد که به‌مرور در نوشته‌هایتان نمود پیدا کند.
از نمونه کتاب‌های ایرانی در این زمینه که می‌توان از آن نام برد، «پرسه در حوالی زندگی» است که در آن مصطفی مستور برای عکس‌های عکاسان خارجی و ایرانی چنین داستان‌هایی نوشته.
 
(این مطلب پیشتر در ویژه‌نامه‌ی نوروزی لک‌لک مگ منتشر شده است.)
 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۸:۳۴
فاطمه محمدبیگی
هفته‌ی پیش از دوستان دور و نزدیک دعوت کردم که این روزها صدای محیط و صدای خودشان را ضبط کنند و به صورت فایل برایم بفرستند تا آرشیوی تهیه کنم از روزهای قرنطینه تا بعدتر، بعد از این ماجرا، بعد از این ترس‌ها، این تنهایی‌ها و تمام این‌های دیگر، بنشینم و دوباره گوششان بدهم و بلایی بر سرشان بیاورم. نمی‌دانم با این آرشیو چه خواهم کرد. ایده‌هایی دارم که هر چه باشند، نوشتنی یا نمایشی، شما را از آن باخبر خواهم کرد و اجازه خواهم گرفت؛ اما ممکن هم است به سرم بزند و همه را برای خودم نگه دارم چون هر دوی این صداها جزو چیزهایی‌اند که در این دنیا عجیب دوستشان دارم، همین؛ نهایت می‌شود صداهایی متفاوت از روزهایی متفاوت‌تر.
گفتم اگر این نوشته را می‌خوانید شما را هم دعوت کنم به این کار. فقط کافی است صدای محیطی که درش قرار دارید از اتاق و آشپزخانه گرفته تا بالکن و حیاط و... و صدای خودتان را که از حس و حال این روزهایتان حرف می‌زنید، از دلتنگی‌ها و سرگرمی‌ها و جزئیات دیگر با ریکوردر گوشی ضبط کنید و فایل را به ایمیل من بفرستید.
نحوه‌ی نامگذاری فایل‌ها به این صورت باشد:
برای صدای محیط:  مکان / شهر / زمان            (تا دو دقیقه)
برای صدای خودتان: اسم کوچک / شهر / تعداد روزهای قرنطینه   (تا پنج دقیقه)
هیچ مشکلی ندارد اگر یک بار صداها را فرستاده باشید و باز هم بخواهید که بفرستید. من همه را می‌شنوم و جمع می‌کنم.
ایمیل من:    fatemeh.mbeygi@gmail.com
 
منتظر صداهایتان هستم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۹ ، ۱۵:۴۹
فاطمه محمدبیگی
 
ما مردمان
ما شهدای بالقوه
و مردگان همیشگی تاریخ
با جنازه‌ی خود بر دوش
 
این روزها که به خاطر این ویروس جهانی، کرونا، بیش از قبل به مرگ نزدیکیم، خاطرم آمد کتاب‌ها و فیلم‌هایی را که به هراس من از مرگ کمک کرده‌اند، مرور کنم. این کتاب‌ها یا فیلم‌ها با موضوع محوری مرگ، به زندگی می‌پردازند؛ یعنی بیشتر از آن که درباره‌ی مرگ باشند، درباره‌ی زندگی و کیف زیستن‌اند و برای همین حس کردم شاید تحمل این روزهای در قرنطینه را آسان‌تر یا شیرین‌تر کنند.
بیشتر با تصویر شخصیت مرد کتاب یکی مثل همه شروع شد که هر وقت به مرگ فکر می‌کنم، از ته ذهنم تن می‌کشد، می‌آید جلوتر. بعد رفته رفته تصویر تمام پیرمردها یا مردان میانسالی در سرم شکل گرفتند که در انتظار مرگ بودند؛ چه در ادبیات و چه در سینما. کتاب‌ها، نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌های دیگری هم هستند که به این موضوع، با شیوه‌های مختلف پرداخته‌اند اما نتیجه‌ با آنچه که در نظر داشتم، ستایش زندگی از طریق مرگ با تکیه بر مردان محتضر، شد این لیست کوتاه با چند استثناء.
 
کتاب‌ها:
 
یکی مثل همه – فیلیپ راث
«ما به دنیا آمده‌ایم که زندگی کنیم ولی در عوض می‌میریم.»
یکی مثل همه داستان مرد میانسالی را روایت می‌کند که به خاطر بیماری در شرف مرگ است. او در آستانه‌ی مرگ، مشغول مرور زندگی‌اش می‌شود؛ کارهای کرده و نکرده، آدم‌های به دست آورده و از دست داده و تمام اتفاق‌های ریز و درشت... بلکه بتواند جبران کند یا با بررسی‌شان پیش خود، بتواند از آن‌ها رها شود.
این رمان برای من جزو درخشان‌ترین‌هاست. چهار، پنج سال یا بیشتر از خواندنش می‌گذرد اما روایت گیرایش هنوز در ذهنم زنده است؛ طوری که صحنه‌هایی از آن را هرگز نمی‌توانم فراموشش کنم.
 
پدرو پارامو – خوان رولفو
« -مادرم به شما گفت من دارم میام؟
-خیر. چی به سر مادرتون اومد؟
گفتم: "مُرد."
-جدی؟ از چی؟
-نمی‌دونم شاید از غصه. همیشه آه می‌کشید.
-بده. هر بار که آدم آه می‌کشه، کمی از جونش از تنش بیرون می‌ره.»
داستان با یک رجعت پس از مرگ شروع می‌شود و جست‌وجویی که در پی آن می‌آید. نکته‌ی مهم این سفر و این کشف این است که روح مردگان و روان زندگان مدام در هم می‌آمیزد و تکه‌های زندگی را کنار هم می‌گذارد.
این رمان را در سال‌های دانشجویی خوانده‌ام و بارها و بارها خواستم دوباره‌خوانی‌اش کنم اما هنوز فرصت نشده. از آن دسته کتاب‌هایی است که بعد از خواندن دیگر رهایتان نمی‌کند؛ تجربه‌ی دلچسبی از زندگی و مرگ، زندگان و مردگان در مرزی باریک بین واقعیت و خیال.
 
خواب زمستانی – گلی ترقی
«عزیزی گفت: "اگه بعد از مرگ هم خاطره‌ها بمونن، چی؟ اگه زیر اون همه خاک بیدار شیم و همه چی یادمون بیاد، چی؟"»
پیرمردی که دوستانش یک به یک مرده‌اند، حالا به انتظار مرگ نشسته و تمام زندگی‌اش را مرور می‌کند.
این رمان که به مجموعه‌داستانی به هم پیوسته شباهت دارد، روایتگر زندگی چند دوست و مرگ آن‌هاست؛ روایتی گرم و خاطره‌گونه از سرگذشت‌هایی سرشار از تلخی‌ها و شیرینی‌های زندگی.
شخصیت «شیرین» این رمان جزو یکی از بهترین زن‌های داستانی است برای من.
 
سفر در خواب – شاهرخ مسکوب
«من خواستم چیزی بگویم، نتوانستم. خاموشی از من بیشتر بود.»
این رمان با خبر مرگ یک دوست شروع می‌شود و تمام روایت، با رجعت به گذشته، شکل‌گیری این دوستی و تمام خاطره‌های کوچک و بزرگ میان این دو نفر را دربرمی‌گیرد تا به انتها می‌رسد.
نثر دلچسب مسکوب و توصیف اصفهان این رمان شما را اسیر خود خواهد کرد.
 
سوگ مادر – شاهرخ مسکوب
«و از همان لحظه که به دنیا می‌آییم، برای مردنیم. مرگ در باطن زندگی است و به اندازه‌ی زندگی عادی است.»
این کتاب شامل آن بخش‌هایی از خاطرات روزانه‌ی مسکوب است که به مرگ مادرش و تاثیر آن بر روان و زندگی مسکوب می‌پردازد به گردآوری حسن کامشاد.
رابطه‌ی عمیق این پسر و مادر و تاثیر عجیب مرگ مادر بر روی مسکوب، روایت‌هایی کاملا حسی و تکان‌دهنده را شکل داده که خواندنش بیش از آن که سایه‌ی همیشه گسترده‌ی مرگ بر بالای سرمان را به یادمان بیاورد، حضور مداوم زندگی را یادآور می‌شود.
برون‌ریزی حسی مسکوب در قالب کلمه‌ها وجمله‌ها شگفت‌انگیزند.
 
در سوگ و عشق یاران – شاهرخ مسکوب
«مرگ ماهی سیاه ریزه‌ای است که در جوی تاریک رگ‌ها، تنم را دور می‌زند.»
می‌دانیم که مسکوب بیش از همه درباره‌ی مرگ، مرگ نزدیکان و دوستان و حتی اساطیر نوشته و همین باعث شده که یکی از بهترین کسانی باشد که از پس شناخت و توصیف مرگ و تاثیرات آن برمی‌آید و به تکرار نمی‌افتد.
در این کتاب مسکوب از مرگ و یاد دوستان نزدیکش نوشته؛ کسانی چون سهراب سپهری، فریدون رهنما، هوشنگ مافی، امیرحسین جهانبگلو، محمدجعفر محجوب و اسلام کاظمیه.
روایت‌هایی آمیخته به خاطرات شیرین دوستی، سختی‌های زندگی و زمانه، ارزش‌های حرفه‌ای و... از زبان این «خر غریب»ِ بزرگوار.
 
هفتاد سنگ قبر – یدالله رویایی
«نمی‌دانم فکر به مرگ چه قدر به زندگی کمک می‌کند... همین که سعی می‌کنم به‌اش فکر نکنم، فکری‌ست که مدام به او می‌کنم و هر وقت هم که خواسته‌ام فراموشش کنم، درست در حافظه‌ی من نشسته است.»
این کتاب شامل شعرها و متن‌ها یا بهتر بگویم «سنگ‌نوشته»هایی برگرفته از سرگذشت آدمیان برای قبرهایشان، قبرهایی که هستند و نیستند؛ از فیلسوفان و عارفان نامی تا پیامبران، پادشاهان، حاکمان، دوستان و خویشان.
این قطعه‌های مختلف، یا به قول رویایی حدس‌هایش از مرگ، گاهی آن‌قدر تکان‌دهنده و گاهی آن‌قدر آشنایند که دیگر شما را رها نخواهند کرد و احتمال این که شما را راهی شناخت آدم‌های نامبرده بکند، بسیار است؛ با نشانه‌های آمده در نوشته‌ها، نمی‌توانید آن‌ها را رها کنید و می‌خواهید بدانید که صاحبان سنگ‌ها واقعا که بوده‌اند.
 
فیلم‌ها:
 
ابدیت و یک روز – تئو آنجلوپولوس
پیرمرد نویسنده‌ی ما در شرف مرگ، زندگی‌اش را طی یک سفر مرور می‌کند. او در حال مردن، ستایشگر زندگی است و معلوم نیست که این زندگی است که مثل آن پسربچه‌ی همراهش دستش را گرفته یا پیرمرد است که به زندگی نیاز دارد و دلش نمی‌خواهد که رهایش کند.
روایت تصویری آنجلوپولوس با کمترین دیالوگ‌ها و داستان‌پردازی‌های متنی، هر چه از زندگی هست را نشانمان می‌دهد؛ تلخی، خوشی، سختی، آسانی، انقلاب، اعتراض، پیر، جوان، بیماری، سلامت، تعلق، عدم تعلق و... .
ساختن سفری از مرگ به زندگی تنها از عهده‌ی آنجلوپولوس برمی‌آید؛ آن سکانس عزاداری کودکان برای کودکی دیگر، زندانیان چسبیده به حصار در مه، عروسی میان شهر، نواختن در اتوبوس و مهمانی در ساحل تا ابد ذهنتان را اشغال خواهد کرد.
 
توت‌فرنگی‌های وحشی -  اینگمار برگمان
روایت پیرمردی است که با هراس و کابوس از مرگ راهی سفری می‌شود و در طول این سفر زندگی‌اش را در کنار آنچه که دارد می‌گذارند، مرور می‌کند.
تلاقی‌های متفاوت و بکر گذشته و حال در دل هم، کابوس مرگ و شیرینی سرگذشت‌ها شخصیت و شمای بیننده را از هراس از مرگ، به آرامشی برگرفته از زندگی و تمام داشته و نداشته‌هایش می‌رساند.
کابوس مرگ، آن تابوت و آن دست بیرون افتاده نمودی است از هراس‌های درونی همه‌ی ما از مرگ و تنها فیلسوف‌سینماگری چون برگمان می‌تواند آرامشی از دل این کابوس برایمان خلق کند.
 
ایکیرو (زیستن) – آکیرا کوروساوا
داستان پیرمردی است که خبردار می‌شود قرار است بمیرد و او در تمام این سال‌ها درگیر رخوت زندگی و کار و... بوده و حالا طی اتفاقی به خود می‌آید و می‌داند که با عمر کوتاهش چه کند.
ایکیرو بیش از هر چیز درباره‌ی معنای زندگی است، درباره‌ی چگونه زیستن و اصلاً چرا زیستن.
تصویر خنده‌های پیرمرد و آن تاب‌بازی شبانه‌اش در ذهنتان خواهد ماند.
 
طعم گیلاس – عباس کیارستمی
مرد میانسالی برای کشتن خود نقشه‌ای کشیده که پایانش وابسته به فرد دیگری است که باید به دبنالش بگردد. در این میان او با افراد متفاوتی برخورد می‌کند که پیشنهادش را رد می‌کنند و هر کدام به نوبه‌ی خود می‌خواهند تا دیدگاه او به زندگی و مرگ را عوض کنند.
کیارستمی بدون هیچ اغراقی در تصویرپردازی یا داستان‌گویی، روایتی ساده و کاملاً نزدیک به زندگی ارائه می‌کند تا زندگی را همان‌گونه که در اطراف ما جاری است وحضور دارد، تماشا کنیم.
گپ‌وگفت‌های این فیلم را فراموش نخواهید کرد. گفت‌وگوهای معمولی درباره‌ی زندگی معمولی آدم‌ها؛ به‌خصوص آن مونولوگ درخشان مرد راننده از ماجرای خودکشی‌اش و درخت توت.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۸ ، ۱۲:۰۰
فاطمه محمدبیگی
کولی آکاردئون به دوش عزیزم
هیچ نمی‌دانم کجای دنیایی و قرار بود این نوشته را خیلی پیشتر برایت بنویسم اما مدام با خودم توی ذهنم حملش کردم تا امروز که دلم بخواهد حروف واژه‌هایش را با کیبرد روی این صفحه‌ی سفید کنار هم بگذارم و پستش کنم.
داشتم می‌گفتم که هیچ نمی‌دانم کجای دنیایی، رومانی یا آمریکا. پیش کولی‌های بخارست یا کنار مسافرهای آمریکایی توی تاکسی‌ات. شاید هم برگشته‌ای به وطن زهوار در رفته‌ات و من بی‌خبرم. آخر آن‌طور که تو غیب شدی، چطور باید پیدایت کنم؟آخرین‌باری که احوالت را پرسیدم، به نظر خیلی خوب نمی‌آمدی و نفهمیدم چرا چیزی نمی‌گفتی... و بعد هم که همه‌چیز را بستی و گم و گور شدی انگار که اصلاً نبودی. چهره‌ی واقعی یک کولی همین‌طور است، مگر نه؟ می‌رود و می‌رود و هرگز نمی‌ماند که ماندن مرگ اوست. شاید... می‌رود و می‌رود که رفتن رسم اوست شاید... می‌رود و می‌رود که رفتن خون در رگ‌های اوست شاید... می‌رود و می‌رود که رفتن، ماندن اوست شاید... نمی‌ماند و نمی‌ماند و نمی‌ماند که نماندن قرار اوست شاید... نمی‌ماند و نمی‌ماند و نمی‌ماند که نماندن شکل اوست شاید...
کولی عزیز، دیوانه‌ی عزیز، نمی‌دانم آکاردئونت را کجا و برای چه کسی می‌گشایی و سرانگشتانت را رویش سر می‌دهی و نت‌هایت در هوا می‌سرند و بر گوش‌های آنان که نمی‌دانم کی‌اند، می‌لغزند. نمی‌دانم کجا نشسته‌ای و برای که «فرهاد» می‌نوازی و می‌خوانی ولی خواستم برایت بنویسم که اگر یک‌ وقتی اینجا را خواندی، بدانی که دلتنگ بودم و هستم و راهی برای گفتنش بهت نداشتم پس اینجا می‌گذارمش بلکه بخوانی.
اگر برگشته‌ای در خیابان‌ها «فرهاد» بخوان، آوازهای خودت را، شعر کولیان را، هر چه... چه من تو را توی خیابان‌ها بیابم چه نه، تو بزن و بخوان. اگر برنگشته‌ای، همان‌جا در تاریکی‌ها و روشنایی‌ها بزن و بخوان و برقص تا باد صدایت را به این‌جا بیاورد و لبخندی شود روی لبان من.
این سطرها توی تهران و در سفرم، روی خاک گرم بندر و قشم و هرمز هم همراهم بودند تا بنویسمشان و الان که می‌نویسم، پشت هم پنهان می‌شوند تا گمشان کنم و ندانم که چه می‌خواستم بنویسم.
این‌جا همه‌چیز زشت و کریه و زننده شده. گاهی حس می‌کنم تحمل چیزی به نام «وطن» به این شکلی که برایمان ساخته‌اند، چقدر سخت و توان‌فرسا شده. تو هر کجا که هستی، بخوان. جای تمام ما بخوان:
 
« پشت سرم نارنج‌زار
رو در رو دریا مرا می‌خواند
سرگردان نگاه می‌کنم
می‌آیم
می‌روم
آنگاه درمی‌یابم که همه‌چیز
یکسان است و با این حال نیست
...
می‌اندیشم که شاید خواب بوده‌ام
می‌اندیشم که شاید خواب دیده‌ام
خواب دیده‌ام»
 
آن وقت مطمئن باش که چشمانم گرد و خیس است و دلم می‌خواهد برخیزم همه را در آغوش بکشم و همه سبک‌تن برقصیم نه در تاریک‌روشنای اتاق‌های تنگ بلکه در خیابان‌ها؛ خیابان‌های دور و نزدیک.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۸ ، ۱۹:۳۰
فاطمه محمدبیگی
عزیز دورم
حالا که به تو نزدیک‌ترم، حالا که گرما مرا در بر گرفته برایت می‌نویسم که وطن، همین وطنی که تا چیزی پیش می‌آید، از آن مایه می‌گذاریم را داریم به باد می‌دهیم.
تو وطن را می‌فهمی. تو شرحه شرحه شدنش را هم می‌فهمی و می‌دانی وقتی که می‌گویم حالم دارد از ریخت این شهر به هم می‌خورد یعنی چه. من تصویر این شهر را دوست داشتم و حالا کسی یا کسانی این تصویر را ناشیانه خط زده‌اند. 
کدام وطن؟ کجاست آن رگ‌های بادکرده به وقت پرستیدنش؟ کجاست آن لبان وطن، وطن گو؟ چرا نمی‌بوسند خاکش را؟ 
شهر تو، نه بیا قبول کنیم اینجا شهر من نیست و نخواهد بود، شهر کودکی من این قدر زشت، این قدر کثیف و چرک و بی‌دروپیکر نبود. شهر تو هم نه، شهر اینان که پاره‌ای از همین کشور است که هر جا نامش وسط می‌آید، حس مالکیتمان را قلقلک می‌دهد، عجیب چرک و زمخت و فرتوت شده. همه دارند می‌چاپندش و هیچ‌کس ذره‌ای به فکر شهر بودنش، بندر بودنش و حیات دیرینه‌اش نیست. 
به بادش داده‌ایم عزیزم. فرقی نمی‌کند ما که دستانمان کوتاه است و آنان که دستانشان به چپاول بلند. این فاضلابی که به خلیج فارس می‌ریزد گند و گه همه‌ی ماست. ما وطن را فروخته‌ایم به حرص و ولع‌هایمان. از بندر تو یا بندر من یا بندر بومیان که به حق‌ترند برای پا سفت کردن روی خاکش، چیزی نمانده جز یک شهر کج‌وکوله‌ی زشت بوگندو. مسبب زشتی و بوی گندش هم ماییم. همین ما مسافران، همین ما مهاجران، همین ما بومیان، همین ما مالکان، همین ما مسئولانِ... . حقیقتش را بخواهی دیگر نمی‌دانم اسم کسی را که ساحل را می‌خورد، زمین را می‌خورد، دریا را می‌خورد، طبیعت را می‌جود و تف هم نمی‌کند مبادا ضرر کند، چه بگذارم. 
وطن دارد به باد می‌رود لای چنگ و دندان اینان و من خسته‌تر از آنم که درد بین سطرهایم را زیبا کنم تا خوانده شود و... . من از این وطن چرک که دیگر سر ذوقم نمی‌آورد و مدام غمگینم می‌کند، دل‌چرکینم. کاش جلوتر نرویم. کاش وطن را از ما بگیرند و به دست اهلش بسپارند که نمیرد.
 
پ.ن: و قشم با تمام تجاری شدن و از ریخت افتادنش هنوز خانه‌ام است؛ بیشتر از خانه‌ی بندر که این دفعه نتوانستم ببینمش. خوشحالم که خانه‌مان آنجا توی جزیره شده موسسه‌ای برای آموزش صنایع دستی.
اگر ویروس‌های جهانی و اتفاق‌های آسمان و زمین وطن زنده‌ام بگذارند، به هرمز باید رجعت کنم نه یک بار، نه دو بار، هزاران بار تا ذره ذره‌ی تنش را بچشم اگر تا آن زمان زیر زباله‌ها دفن نشده باشد... .
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۸ ، ۲۱:۱۹
فاطمه محمدبیگی
ری‌را را از وقتی که جنین کوچک شکل‌گرفته‌ای در زهدان مادرش بود، شناختیم. ری‌را به دنیا آمد، ری‌را راه رفت، ری‌را حرف زد، ری را گفت مامان، ری‌را گفت بابا، شیطنت‌های ری‌را، خنده‌های شیرین ری‌را، دویدن‌های ری‌را، رقصیدن‌های ری‌را، یاد گرفتن‌های ری‌را، دوست‌های ری‌را، مدرسه رفتن ری‌را، تولد ری‌را، بازی‌های ری‌را، دستیار دندانپزشک بودن ری‌را و... حالا... حالا... نبودن ری‌را...
ری‌را با آن چشم‌های زیبای درخشانش گویی دختر همه‌ی ما بود. پدرش از پدرانگی‌اش می‌نوشت، از مادرانگی مادرش، از دخترانگی‌های دخترش... پدرش ری‌را را قصه کرد که حالا ما می‌توانیم انقدر برای نبودن این بچه بگرییم؛ ری‌را دختر همه‌ی ماهایی بود که نوشته‌های پدرش را می‌خواندیم.
وقتی حامد اسماعیلیون نوشت ری‌را و پریسای من... ری‌را و پریسای من در آن پرواز اوکراینی بودند، حتما کوتاه‌ترین داستان زندگی‌اش را نوشت و وقتی که گفت آن عاشقانه‌های سه نفره را عریان نمی‌کند، قطعا حجیم‌ترین رمان را درون خودش حمل خواهد کرد و آن‌ها که می‌نویسند، می‌دانند که بر دوش کشیدن چنین بار سنگینی از تصاویر و واژگان و احساسات چقدر و چقدر توان‌فرساست. 
بیش از این اگر بخواهم بگویم، وارد بازی‌ بی‌پایان با واژه‌ها می‌شوم. هیچ چیزی از درد این مرد و از درد خانواده‌ها و دوستان و آشنایان آن دیگری‌ها نمی‌کاهد. آن همه جوان، آن همه آرزو و «چه جوانانی! بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را به سینه‌شان نفشرده‌اند».
 
کاش...کاش به وقت مرگ عزیزان نویسنده نباشی، شاعر نباشی...
 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۸ ، ۱۳:۰۶
فاطمه محمدبیگی
«شمردم، هفت روز نبود و روز هشتم وقتی که آمد، آزادی برای هیچ کداممان معنای پیشینش را نداشت؛ کلمه‌ای به این اندازه عریان‌شده، ازریخت‌افتاده و تهی... دستان سردش به گمانم دیگر هرگز آن‌قدر گرم نخواهند شد که بودند، که بسته شدند، که... .»
 
اگر این خفگی بالا آمده از زیر گلو و ماسیده بر زبان بگذارد، باید بگوییم که حرفی داشتیم. ما، مردمان، حرفی داشتیم و همیشه هستند آن‌هایی در خارج و این‌هایی در داخل که حرفمان را مصادره کنند تا یادمان برود که حرفی داشتیم برای گفتن، برای بودن؛ حرفی از آن ما که پیچیده شد در خفگی و خفقان... و ما برگشتیم به همه‌ی چیزهای سنگین‌تر و گران‌تر روزمره‌ای که به‌آهستگی و زیبایی زیرشان کمر خم خواهیم کرد... حرفمان را گم کردند.
 
 
 
پ.ن: عنوان برگرفته از این شعر مولوی است:
ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم / بی زخم‌های میتین پیدا نکرد زر را
 
البته می‌شد «ما هم مردمانیم» را به جایش گذاشت از این شعرش:
کریمان جان فدای دوست کردند / سگی بگذار ما هم مردمانیم
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۸ ، ۱۹:۱۳
فاطمه محمدبیگی
در این مطلب سعی می‌کنم مختصر و مفید به فعالیت‌های سایت ادبی لک‌لک‌بوک که افتخار دارم جزوی از تیمشان باشم، بپردازم.
لک‌لک‌بوک یک پروژه‌ی ادبی مستقل ادبی با هدف محوری ساختن یک منبع و مرجع جامع در مورد ادبیات است؛ یعنی لک‌لک‌بوک سعی دارد فضایی را در وب ایجاد کند که تمامی مطالب ادبی یکجا گردآوری بشوند و نیازی نباشد که مخاطب ادبیات در سایت‌های مختلف سرگردان بشود، یا در جست‌وجوی مطلبی وقتش را حین گشتن و سرک کشیدن در وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های مختلف داخلی و خارجی از دست بدهد و دست آخر هم چیز درست و کاملی دستگیرش نشود. البته در کنار این هدف بزرگ، هدف‌های فرعی‌ای هم وجود دارد که به مرور زمان عملی خواهند شد که در انتها به آن‌ها اشاره خواهم کرد.
محتوایی که تیم لک‌لک‌بوک برای مخاطبان و کاربرانشان آماده می کنند شامل موارد زیر است:
 
اخبار: خبرهای روز، نشست‌ها، کارگاه‌ها، فراخوان‌ها و... .
 
مقالات: مقاله‌های نیمه‌تخصصی، نقد‌های کتاب، معرفی‌های کتاب، یادداشت‌های حوزه‌ی ادبیات و... .
 
پرونده: مطالب تخصصی-آموزشی حوزه‌ی ادبیات (آشنایی با ژانرها و مکاتب و اصطلاحات و رویدادهای تاریخ‌ساز این حوزه)، کتاب به روایت سینما (مقوله‌ی اقتباس)، تاریخ ادبیات خودمانی (حاشیه‌های جالب و رازهای مکشوف اهالی ادبیات)، شعر به روایت آواز (شعرهایی که آوازهایی معروف شده‌اند)، معرفی‌ کتاب‌های موضوعی و... .
 
سلکشن: بریده‌های مهم و قابل بحث مصاحبه‌های اهالی ادبیات.
 
مصاحبه: جمع‌آوری گفت‌وگوهای اهالی ادبیات از گذشته تا اکنون.
 
گفتار/ پادکست: گردآوری و معرفی پادکست‌های مرتبط با ادبیات، شعرخوانی شاعران، داستان‌خوانی نویسندگان و... .
 
امتیاز استفاده از این سایت ادبی در چیست؟
- شما می‌توانید با جست‌وجوی نام نویسنده، شاعر و مترجم، ضمن مشاهده‌ی صفحه‌ی معرفی او، زندگی‌نامه‌ی مختصر، آثارش و جوایز دریافتی، مصاحبه‌ها، مقالات و تمامی آثارش را همراه با معرفی و خلاصه‌شان یکجا ببینید و بخوانید.
یک نمونه‌ی جست‌وجو را اینجا ببینید.
 
- در دیگر قسمت سایت با عنوان «داستان کوتاه» داستان کوتاه‌هایی که به صورت آزاد و رایگان در وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های مختلف قرار گرفته‌اند، جمع‌آوری می‌شوند تا شما بتوانید فایل پی‌دی‌اف آن‌ها را یکجا داشته باشید و بخوانید.
صفحه‌ی داستان کوتاه را از اینجا باز کنید.
 
- شما با عضویت در این سایت می‌توانید کتاب‌هایی را که مطالعه کرده‌اید همراه با نظرتان درباره‌اش، وارد کتابخانه‌تان کنید. علاوه بر این، می‌توانید برای کتاب‌ها معرفی یا نقد یا یادداشت بنویسید یا بریده‌ای از کتاب را در قسمت بریده‌ی کتاب قرار دهید. دیگر این که کاربران می‌توانند مطالب متنوع خودشان را هم در این سایت و در صفحه‌ی شخصی خودشان قرار بدهند و نیازی به حضور هم‌زمان در فضاهای دیگر با کاربری‌های متفاوت و چندپاره نیست.
برای نمونه، صفحه‌ی شخصی من را  در لک‌لک‌بوک ببینید.
 
- امتیازی که لک‌لک‌بوک برای کاربران برترش -طبق روند رشد لک‌لک شما- قائل می‌شود این است که در تخفیف‌های مناسبتی یا ماهانه و سالانه‌ای که از نشرهای معتبر می‌گیرد، اولویت را به این کاربران می دهد.
در طرف دیگر، هنگام برگزاری نشست‌ها، کارگاه‌ها و دوره‌های آموزشی در آینده، کاربران برتر از حق تخفیف برخوردارند.
 
- امکان دیگری که لک‌لک‌بوک برای مخاطبانش فراهم کرده، سفارش کتاب است. شما می‌توانید لیست کتاب‌های خود را به شماره‌ی درج شده در سایت بسپارید و در مدت کوتاهی کتاب‌هایتان را -حتی کم‌یاب و نایاب- از طریق پیک یا پست تحویل بگیرید. تیم لک‌لک‌بوک برای این کار هزینه‌ای  جز قیمت پشت جلد کتاب‌ها یا برای کتاب‌های نایاب و کم‌یاب قیمت پیشنهادی فروشنده و هزینه‌ی پیک یا پست دریافت نمی‌کند.
 
- مهم‌ترین هدف فرعی لک‌لک‌بوک راه‌اندازی «تبادل کتاب» است؛ یعنی اعضای سایت می‌توانند کتاب‌هایی را که در خانه دارند به یکدیگر امانت بدهند. البته که برای این کار شرایط و قوانینی در نظر گرفته شده که اینجا می‌توانید بخوانید.
 
درست است که سایت لک‌لک‌بوک هنوز به طور رسمی رونمایی و معرفی نشده اما آماده‌ی استفاده‌ی کاربران -به‌ویژه در نسخه‌ی دسکتاپ- است. تا چند وقت دیگر نام این سایت و پروژه را بیشتر خواهید شنید. تیم لک‌لک‌بوک امیدوار است که بتواند همراه خوبی در مسیر ادبیات برای مخاطبانش باشد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۸ ، ۱۸:۵۲
فاطمه محمدبیگی
«فیل در تاریکی» رمانی پلیسی نوشته‌ی قاسم هاشمی‌نژاد، نویسنده، مصحح، مترجم، منتقد و شاعر ایرانی است که ابتدا در سال ۱۳۵۵ به صورت پاورقی روزنامه‌ی رستاخیز جوان منتشر شده و بعدتر در سال ۱۳۵۸ توسط انتشارات کتاب زمان به چاپ رسیده است. 
این رمان «به خاطر وجود دو نوع سانسور پیش از انقلاب ۱۳۵۷ ایران، نادیده گرفته شد و دیده نشد: یکی سانسور حکومتی و دیگری سانسوری در سوی دیگر طیف سیاسی از سوی روشنفکران چپ که هر اثری را که به زعم آنان در خدمت توده‌ها نبود، برنمی‌تافتند. پس از انقلاب نیز به گفته‌ی خود نویسنده، با ممنوعیت انتشار آثار پلیسی عملاً شانس کتاب برای دیده شدن، از بین رفت.»۱ 
چاپ دوم این رمان قرار بود در دهه‌ی نود خورشیدی از سوی نشر هرمس منتشر شود اما نویسنده به دلیل مشکلاتی از جمله نارضایتی از ویراستار کتاب، از چاپ مجدد کتاب صرف‌نظر کرد. هاشمی‌نژاد در این باره توضیح داده بود: «هنگامی که نسخه‌ی نهائی کتاب را ناشر محترم برایم فرستاد، چشم‌تان روز بد نبیند، سخت جا خوردم، بعد بم برخورد، بعد اشکم درآمد. چون آن را یک توهین به اثری تلقی می‌کردم که حدود چهل سال پیش منتشر شد و طی یکی دو دهه‌ی گذشته به طور زیرزمینی (یا از طریق اینترنت) هزاران نسخه از آن تکثیر شده و دست به دست می‌رود. یعنی یک کتاب شناخته‌شده است، نه به طور رسمی، بلکه غیررسمی! اشکم درآمد از آنچه بر فضای نشر حاکم شده، و نه به خاطر آنچه بر سر من و کارم رفته. [...] حالا شما در نظر بگیرید که در سال ۹۲ که ما در آن قرار داریم، بعد از این همه تجربه‌های زبانی و به دست آن همه آدم‌هائی که جان در این راه گذاشته‌اند، بیائیم درست‌نویسی فرهنگستانی را اساس کار زبان داستانی قرار بدهیم. نتیجه‌اش این می‌شود که وقتی شخصیت‌ پائین‌شهری شما می‌گوید «پوسخند» شمای ویراستار درست‌نویس آن را تبدیل بکنید به «پوزخند» و بر نویسنده‌ی بی‌نوا که دستش از همه‌جا کوتاه است پوزخند بزنید و فخر بفروشید بابت درست‌نویسی‌تان و به کلی ندانید که با این کار مقوله‌ی باورپذیری را زیر سوال برده‌اید. [...] تازه این بی‌ملاحظگی در کار قاسم هاشمی‌نژاد صورت می‌گیرد که من باشم. کسی که در چهل سال پیش همین فرضیه‌ی زبان داستانی را و عدم امکان رعایت درست‌نویسی را در نقدهائی که بر آثار معاصرانش نوشته بود مطرح کرد. [...] نه، من طفلک ویراستاران را مقصر نمی‌دانم. آنها مزد می‌گیرند که خواست ناشرین‌شان و مهم‌تر از آن خواست یک جامعه‌ی فرهنگی بی‌اطلاع را برآورده کنند. من بر این فضائی که حاکم شده است می‌گریم که در آن بسازبفروش‌ها و کاسب‌کارها تعیین‌کننده‌ی سرنوشت فرهنگ من شده‌اند.»۲
این کتاب که «بسیاری آن را اولین رمانِ پلیسی مُدرنِ ایران می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانند هرچند پیش از این رمان، داستان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های جنایی فراوانی در ایران نوشته شده بود اما این رمان با قواعد ژانر پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رفت. هاشمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نژاد که خود به شناخت ادبیاتِ پلیسی و کارآگاهی اشتهار داشت و آثاری از نویسند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گانِ مهمِ این ژانر مانند ریموند چندلر را به فارسی ترجمه کرد، در جریانِ غالب ادبیاتِ ایران نبود. حلقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که او در آن حضور داشت با فاصله ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرفتن از روشنفکران و نویسندگان چپ بیش از هر چیز به خود ادبیات اهمیت دادند و این در حالی بود که در سال‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های دهه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی چهل و پنجاه چپ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ نبودن شاید گناهی نابخشودنی محسوب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد.»۳ سرانجام در سال ۱۳۹۸ از سوی نشر هرمس تجدید چاپ شد.
در این یادداشت بناست تا بر چرایی اهمیت این رمان تکیه کنم؛ این‌که چرا در میان خیل رمان‌های برجسته‌ی معاصر فارسی، باید «فیل در تاریکی» را هم خواند.
قاسم هاشمی‌نژاد یکی از بهترین کسانی بود که بر داستان‌های گلشیری و دیگران نقد نوشت و دیدگاه جزئی‌نگرش در این نقدها آشکار است. چنین فردی در زمانه‌ی خودش به فرم و محتوا ارزش یکسانی می‌دهد و هیچ‌کدام را برتر از دیگری نمی‌داند و با همین اندیشه، داستانی را می‌نویسد که تناسب فرم و محتوایش باعث جلب هر دو طیف مخاطبان ادبیات-اگر به این نوع دسته‌بندی معتقد باشیم- می‌شود. فیل در تاریکی یک رمان پلیسی است. ممکن است نوشته شود پلیسی-جنایی یا پلیسی-دلهره‌آور اما بی‌اغراق می‌شود آن را یک رمان پلیسی ساده و درست دانست که ویژگی‌های «نوآر» را هم در خود دارد و خیلی به سمت جنایی ‌بودن یا دلهره‌آور بودن متمایل نمی‌شود و تکیه‌ی خود را بر ویژگی‌های بارز ژانر مورد نظرش حفظ می‌کند؛ پیرنگ درگیرکننده، تعلیق مناسب، توالی ورود و معرفی شخصیت‌ها با آغاز پیرنگ‌های فرعی و گره‌افکنی‌های پیرنگ اصلی، پیشروی هم‌زمان روایت‌های فرعی در کنار روایت اصلی، غافلگیری‌های بدون اغراق، دوری از نثرپردازی، نلغزیدن در ورطه‌ی احساسی‌گرایی و... .
 نثر تمیز، زیبا و تصویری هاشمی‌نژاد باعث می‌شود که روایت هیچ‌ کجا به حاشیه نرود و خودش را از غرق‌شدن در تصویرپردازی، بیان درونیات غلو شده، تشبیهات متنوع و سنگین‌ و سخت ‌کردن زبان دور می‌کند. در عوض، صحنه‌پردازی‌ها، شخصیت‌پردازی‌ها و تصویرهای ارائه شده آنقدر مختصر و بجا و قوی‌اند که کافی به نظر می‌رسند. به‌خصوص که رمان ژانرمحور است و در این ژانرمحوری همین به حاشیه نرفتن و به رخ‌ نکشیدن هنر نویسنده، خود مهم‌ترین نکته است. البته در سه جا این رویه شکسته شده و این صحنه‌های خارج از قاعده‌ی کلی متن، زائد به نظر می‌رسند. هر سه ‌تا صحنه- دو تا با زاویه‌دید سوم‌شخص (در روزهای سه‌شنبه، پنج و چهارشنبه، پنج) و یکی با زاویه‌دید دوم‌شخص، خطاب به حسین (در روز شنبه، نه)- می‌خواهند به نحوی ما را با بخشی از گذشته‌ی جلال امین که درونی‌تر است و نویسنده در جاهای دیگر نخواسته یا نتوانسته به آنها بپردازد، آشنا کنند و علاوه ‌بر این، از این بازگشت به گذشته‌ها (فلش‌بک) برای درگیر کردن احساسات مخاطب و هم‌ذات‌پنداری بیشتر نیز بهره ببرد؛ چون هر سه صحنه‌- با تمرکز بر درونیات شخصیت- که در خلسه‌ی ذهنی جلال می‌گذرند در لحظه‌هایی توصیف می‌شوند که چیزی در عمق روان جلال دارد او را آزار می‌دهد و اگر این صحنه‌ها به‌خصوص آن برشی که پیش از صحنه‌ی آگاهی از مرگ حسین می‌آید نباشد، شدت درگیری حسی مخاطب به نسبت کمتر خواهد بود.
در شخصیت‌پردازی‌ها هم به خاطر نوع زاویه‌دید که سوم‌شخص محدود به شخصیت اصلی است، نگاه تصویری و گاهی طنازانه‌‌ی جلال باعث می‌شود که ما تمام شخصیت‌ها را با نوع قضاوت او همراهی کنیم. تکیه‌ی ما در جای‌جای داستان به نگاه و میزان آگاهی جلال است و این نکته باعث می‌شود که فقط گاهی بتوانیم از او جلوتر برویم و به حدس‌های خودمان برای شناخت شخصیت‌ها مجال وقوع بدهیم که به خودی خود چیز بدی نیست اما در مقایسه با داستان‌های پلیسی-نه کارآگاهی- که فاصله‌ای بین نگاه مخاطب و نگاه شخصیت ایجاد می‌کنند و دست خواننده را برای حدس‌پردازی‌ها و پیش‌بینی‌های بیشتر باز می‌گذارند، این امکان را کمتر دارد. 
دیگر آن‌که نویسنده در شرح آشفتگی جلال امین هیچ‌کجا افسار روایت را رها نمی‌کند و خود را از تاختن بیهوده بر واژه‌ها و جمله‌ها بر حذر می‌دارد. انقدری می‌گوید که لازم باشد تا ما بفهمیم ذهنیت جلال نسبت به موضوع یا فردی تغییر کرده یا هر چیز دیگری و انقدری خودداری می‌کند که جای ابهام نماند. آنچه که ممکن است در این مقوله آزاردهنده باشد، مربوط به شخصیت‌پردازی خود جلال است. این که چنین مردی با مشخصه‌هایی که برای ما شرح داده می‌شود، چطور در دو جا اشتباهی به آن بزرگی می‌کند و خودش را به دردسر می‌اندازد. اینجا- به‌ویژه در آن صحنه‌ی بازگشت به خانه بعد از گفت‌وگو با شیرازی- انگار فشار پیرنگ بر شخصیت جلال غالب شده باشد؛ زیرا داستان برای پیشروی‌اش به این خطای قابل پیش‌بینی جلال امین نیاز دارد، پس او باید این کار را بکند.
جالب‌ترین مسئله در مورد شخصیت‌پردازی‌ها جدای از جذابیت خلق لحن‌های خاص شخصیت‌ها بسته به جنسیت و حرفه و...، استفاده از لهجه‌هاست. لهجه‌ی شیرازی سعدی و لهجه‌ی گفتار فارسی-ارمنی نیکلا و همسرش که به تنوع شخصیت‌ها در چنین داستانی غنایی دوچندان بخشیده.
در صحنه‌پردازی‌ها و تصویرپردازی‌ها نثر تصویرگرای هاشمی‌نژاد تعادل عمیقی بین یک نثر ادبی-داستانی و یک نثر تصویری مناسب ژانر پلیسی برقرار می‌کند. همان‌قدر تصویری که همه‌چیز را بتوانی در ذهن بسازی و گاهی گمان کنی با یک فیلم سینمایی طرفی و همان‌قدر ادبی که این تصاویر را با تشبیهات متفاوت و بدیع گره بزند و گمان نکنی که از جریان داستان بیرون افتاده‌ای.
در مورد پیرنگ جذاب رمان هم شاید بشود گفت که آن بخش اولیه با تاکید بر حضور ماشین یا ظن به سرقتش ممکن است شما را به پیش‌بینی ماجرای اصلی برساند اما باقی چیزها قرار نیست به این زودی رو بشوند. همه‌چیز کاملاً چیده شده و پله‌پله شما را تا انتها می‌برد و فصل‌بندی‌هایی بر اساس روزهای هفته و درون همین روزها، پرش‌های کوتاهی که با شماره مشخص شده‌اند، داستان را از طولانی شدن یا اضافه‌کاری نجات داده و این یکی از بهترین تکنیک‌هایی است که می‌شود برای هدایت مناسب یک داستان پلیسی داشت؛ زمان محدود، روایت مختصر، پیشروی به‌موقع داستان و جلوگیری از به درازا کشیدن ماجرا یا افت پیدا کردن ضرباهنگ روایت.
فیل در تاریکی تجربه‌ای است دلچسب در بین نسلی که شاید بیش از آنچه در توان مخاطبانشان باشد، درگیر زبان‌پردازی‌ها، ساختارشکنی‌ها و فرم مضاعف شده بودند. یک تجربه‌ی ساده، شگرف و مقید به ژانر. مهم‌ترین ویژگی‌اش همین است که می‌توان آن را به معنی دقیق و درست، یک رمان پلیسی ایرانی نامید؛ ایرانی چه از جهت انتخاب موضوع، شخصیت‌ها، مضامین محوری خانواده، عشق، اعتقاد و... و چه پاسداشت شهر در روایت که این آخری می‌تواند برای کسانی که علاقه‌مند به داستان شهری یا مقوله‌ی شهر در داستان‌اند، جذاب باشد. آن هم تصویر تهران قدیم که با جای‌جای داستان گره خورده و اگر این مکان‌ها را از روایت بگیریم، انگار کیفیت مهمی را از دست می‌دهد و دیگر فیل در تاریکی قاسم هاشمی‌نژاد نخواهد بود.
 
۱) برگرفته از توضیح ویکی‌پدیای هاشمی‌نژاد
۲) برگرفته از کتاب «راه ننوشته»، علی‌اکبر شیروانی، هرمس
۳) برگرفته از «بازگشت پدر»، یادداشت مهدی یزدانی‌خرم بر فیل در تاریکی، روزنامه‌ی سازندگی، شماره‌ی ۳۵۴
 
 
پ.ن: این یادداشت پیشتر در سایت گروه ادبی پیرنگ منتشر شده است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۸ ، ۱۹:۲۲
فاطمه محمدبیگی