صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

گمان‌کردن، رویا دیدن و نوشتن

اگر بخواهم خودم را تعریف کنم، مختصرش می‌شود این‌ها:

- قصه‌ساز
- من گُنگ خواب دیده و عالم تمام کَر
-زن‌کودکِ عاشقِ جان به بهار آغشته
- ریشه‌ای در خواب خاک‌های متبرک
- پهلو به پهلوی خیل نهنگ‌های جوان غوطه می‌خورم
- غلامِ خانه‌های روشن
- دانش‌آموخته‌ی کارشناسی ادبیات داستانی
- دانشجوی کارشناسی ارشد کارگردانی تئاتر
-فارغ از تحصیل دوره‌ی کامل فیلم‌نامه‌نویسی از خانه‌ی بین‌الملل بامداد
- می‌نویسم؛ چون هیچ کاری رو به اندازه‌ی نوشتن نه بلدم و نه عاشق

هر چه بی شرم تر، بهتر | نگاهی به سریال شیملس

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۲۴ ب.ظ

یک کمدی- درام خانوادگی، خیره کننده و بی پروا.

سریال شِیملِس از نظر تنوع شخصیت، وقایع و پیش روی جذاب چشم گیر است. شروع راضی کننده اش با آن شیوه ی مختصر معرفی شخصیت ها و بیان مسئله ی هر کدام کاری می کند که نتوانید تماشایش را رها کنید. ما با یک خانواده طرفیم، آن هم نه یک خانواده ی معمولی. قرار است که سرگذشت این خانواده ی شلوغ و تنگدست تقریبا بی سرپرست را از میانسالی، جوانی و خردسالی اعضایش نظاره گر باشیم. چه چیزی جالب تر از این؟ مخاطب تشنه ی چنین روندی است؛ حریص و کنجکاو برای دنبال کردن سرگذشت تک تک این شخصیت ها. چه بپسندیم، چه نپسندیم موضوع گذر زمان و تاثیرش بر آدم ها، وقایع و شرایط از قدیمی ترین شیوه های روایت است که مخاطب را اسیر خود کرده و معمولا سیراب می کند. زمان بستر انتخاب های درست و نادرست است. هر کدام از این انتخاب ها هم به وجود آورنده ی شرایطی تازه اند و به تبع آن ها وقایع پشت هم رقم خواهند خورد. شیملس چندین خط روایی این چنینی به تعداد شخصیت ها و خانواده هایش دارد.
در میان سیل سریال های فانتزی، علمی-تخیلی، پلیسی و هیجان انگیز دیگر با تمام ایده های ناب و غافلگیرکننده شان، کمدی-درام اجتماعی ای مثل شیملس جای خود را باز کرده. این سریال بیش از آن چه مخاطب گمان می کند، به او نزدیک است حتی در دیگر کشورها. همه ی ما تجربه هایی مشابه تجربه های شخصیت های سریال داشته ایم. همه مان می توانیم نقاط مشترکی بین خود و آن ها پیدا کنیم. همه مان هدف ها یا آرزوهایی همانند داشته یا داریم. تک تک این گزینه ها باعث می شود که هم ذات پنداری مخاطب با این سریال بیشتر شود. همان طور که چند سال قبل برکینگ بد توانست این را ثابت کند.
شیملس چه در شخصیت پردازی هایش و چه در روند روایت و پیش روی ماجراهایش بی پرواست. ابایی از بیان و نمایش زشتی های زندگی انسانی ندارد و گاهی این زشتی ها در نظر مخاطب است که زشت می نماید وگرنه شخصیت ها آن را پذیرفته اند و همین لحن زننده اش مواقعی آن چنان طنازانه عمل می کند که هیچ جای دیگر نمی توان مشابه اش را یافت. بین این ها نیز زیبایی هایی را به نمایش می گذارد که ارزش و اهمیتشان را فراموششان کرده یا نادیده گرفته ایم.
برای ما که نمونه ای بومی شبیه به آن را نداریم و نمی توانیم داشته باشیم- البته که با اغماض شاید بتوان وضعیت سفید را تلاشی نزدیک به این اثر دانست- تماشای شیملس نه تنها لذت بخش بلکه آموزشی است. بشمارید تعداد شخصیت ها را و در کنارش حساب کنید طراحی خط ماجرا ومسئله برای هر کدام را ، لحن های متفاوت، جهان بینی های گوناگون، خواسته ها و نیازهای خاص هر فرد، جنس ناراحتی ها، خوشحالی ها، خشم ها و پناه جستن ها، نوع انتخاب ها و اشتباه ها و برهم افتادگی خط ماجرای هر کدام بر جایی از خط ماجرای دیگری و گرفتار کردن  باقی ماجراها. علاوه بر این ها اضافه کنید شخصیت های فرعی و روایت های فرعی و گاهی بحران های گروهی  را در برخی از قسمت ها. اگر می توانید از تماشای یک زندگی رئالیستی صریح، کامل و پر از جزئیات و فراز و فرودهایش لذت ببرید، شیملس شما را راضی می کند. اگر نه، باید مخاطب سریال های دیگر شوید.

نظرات  (۳)

۰۵ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۴۰ آسـوکـآ آآ
یادداشت شد که دیده بشه :)
ممنون بابت معرفی :)
پاسخ:
خواهش می کنم امیدوارم لذت ببرین
من فصل اولش رو دیدم 
بعد چند سال این چند روز فصل هشتم رو دیدم
تنها سریالیه که وقتی نگاه میکنم همش دلم میخاد خودم رو جای بازیگراش بزارم و بعد 
دلیل اصلیش فکر کنم بخاطر اینه که بازیگراش قشنگ تو نقش نشستن
دلیل دیگشم بخاطر اینه که هر قسمت یک مشکل رو نشون میده که برای اون خانواده ایجاد شده و نهایتا تا اخر همون قسمت یا قسمت بعد این خانواده مشکل رو حل میکنن
پاسخ:
نقطه‌ی قوت سریال فیلم‌نامه‌ی خیلی خوبشه که هم گره‌های اصلی رو داره و هم گره‌های فرعی و اینا وقتی روی هم میفتن فوق‌العاده‌ن. از بازیگرای خوبشم نمی‌شه گذشت. چیز دیگه هم اینه که کلا ما آدما لذت می‌بریم از دنبال کردن یه زندگی در گذر زمان اونم زندگی چنین خانواده‌ای با این حجم تنوع شخصیتی و وقایع.
۲۱ خرداد ۹۹ ، ۱۹:۵۲ یاسین قاسمی

* دوستان توجه کنید: حاوی اسپویل فراوان *
خب امروز سریال شیملس رو تموم کردم. باید بگم این اولین سریالی بود که بعد از 31 سال زندگی همراه با خانواده و کوچ به شهر دیگه ای و در غربت میدیدم. یادمه روزی که میخواستم سریال رو تو خونه جدید و شهر جدیدم ببینم دوست داشتم بخندم! تا حالا سریال کمدی ندیده بودم و دوست داشتم یه چیزی ببینم تا دلم شاد بشه! و تو نظرات نمیدونم کدوم سایت بود که دیدم یکی نوشته اگه میخوای بخندی حتما شیملس رو ببین… خب روزای اول چند قسمت با هم میدیدم، از همون اول داستان، بازیگران، محیط، و … همه چیزش منو غافلگیر کرد. چون یه درونگرا هستم و آروم و ساکت و کلا یه سبک زندگی نشونم داد که کاملا با زندگی من متفاوت بود، تک تک افراد این سریال عالی بودن، نمیدونم چطور بعضیا نوشتن از لیپ متنفریم! منم آره یه جاهایی لیپ حرصمو در میاورد و زیر فحشش میکردم ولی دوست داشتم برادری مث لیپ داشتم! نوشتن از فیونا متنفریم! آره منم از سبک زندگی فیونا و اینکه فقط جذب مردای بد میشد و به بخت خودش پشت پا میزد حرصمو در میاورد و ازش متنفر میشدم ولی دوست داشتم خواهری مث فیونا داشتم! اسپویل—-اونجا که گذاشت رفت من گریه کردم… آره، منه مرد گنده 31 ساله گریه کردم، چون روزی که از خانوادم جدا شدم از عزیزانم جدا شدم تا دنیا و سبک زندگی دیگه ای رو تجربه کنم، عزیزانی که همه چیز من بودن و من همه چیزشون… اشکمو در آورد … ولی با رفتن فیونا حتی یه ذره این سریال افت نکرد! ده فصل کم نیست… ده فصل بدون ذره ای افت!!! نوشتن کاش تو فصل 5 تموم میشد سریال!!! بابا شما دیگه چقدر قدرنشناس هستین… پس چطور پدر شدن لیپ و زندان رفتن ایان و بزرگ شدن لیام و تلاش های کارل رو میدیدیم؟! خدای من چطور قصه های ورونیکا و کوین بال رو دوست نداشتین و بهش نمیخندیدین؟؟؟ این زوج دوست داشتتنی با یه بار که توش پر از قصه های جالب رقم میخورد… حتی برای من مشتریان اون بار جذاب و جالب بودن… دب … دب … دب … امان از دست تو دختر! منم یه برهه ای ازش متنفر شدم ولی بعد عاشقش شدم… دختری که جوشکار میشه و انگشتاش رو از دست میده، خدای من اونجا که روی تخت با یکی دیگه هست و دوربین میاد روی انگشتای پاش…. چطور قهقهه نزدین؟؟؟ بخوام از شیملس بنویسم روزها باید بنویسم و امروز یه غم عجیبی احساس میکنم. کاش فصل یازده آخرش نباشه و ادامه بدن… واسه ما که با سریال و آدماش زندگی میکنیم و حتی سبک زندگی مون کمی تغییر میکنه بعد از دیدنشون … چرا پنهان کنم من به ترنس ها احترام میذارم ولی از ه.م.ج.ن.س گرایی خصوصا واسه جنس مذکر متنفرم. ولی با ذوق داستان های ایان و میکی رو میدیدم. پسر اونجا که ایان زندان افتاد و میکی پشت سرش بود …. وای که این فیلمنامه نویس یه نابغه بود! منه متنفر از ه.م.ج.ن.س گرایی جیغ زدم اونجا D: اونجا که لیپ کم آورد و بخاطر زن و بچه مشروب رو خورد… اونجا که تعمیرکار ماشین ایرانی حرف زد … اونجا که لیپ گفت خلیج فارس … همه اینها پر از لذت بود و دوست نداشتم تموم بشه چه برسه به اینکه بخوان زود تمومش کنن و خلاصش کنن و … خیلی ناراحتم خیلی … (فک کنم فهمیدین هر وقت ناراحتم زیاد مینویسم…) من حتی عکس های بازیگران فصل اول این سریال رو با عکس های فصل های بعدی مقایسه کردم و اشک ریختم! چجوری بزرگ شدن… خنده های شیرین کارل تو فصل های اول وقتی هنوز یه بچه شیطون بود… خب کم کم تمومش کنم این سوگنامه رو ! بله … میدونم… اسمی از فرانک نیاوردم! من عاشق این پدر بی شرم و بی حیا بودم! حتی یک ثانیه در طول این سریال از فرانک متنفر نشدم! ستون این سریال بود… با نقش و بازی فوق العاده خودش غوغایی بپا کرد… خدای من… الان که میگم میخواد اشکام سرازیر شه… چجوری دلتنگ این مرد نمیشید؟!!! اون لحظه که فیونا داشت واسه همیشه میرفت و فرانک نگاش نمیکرد و اشک تو چشمای فرانک جمع شده بود… اون لحظه ؛ لحظه ی خداحافظی من از مادرم بود که روشو کرده بود اونور و نخواست من اشکاشو ببینم……… یاسین قاسمی

پاسخ:
به خاطر بیشتر لحظه‌هایی که نوشتین دقیقاً دلتنگشون می‌شم... فکر می‌کنم باید یه یادداشت مفصل دیگه در مورد این سریال بنویسم، برای این که چرا دلتنگ تک‌تکشون می‌شم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی