صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

گمان‌کردن، رویا دیدن و نوشتن

اگر بخواهم خودم را تعریف کنم، مختصرش می‌شود این‌ها:

- قصه‌ساز
- من گُنگ خواب دیده و عالم تمام کَر
-زن‌کودکِ عاشقِ جان به بهار آغشته
- ریشه‌ای در خواب خاک‌های متبرک
- پهلو به پهلوی خیل نهنگ‌های جوان غوطه می‌خورم
- غلامِ خانه‌های روشن
- دانش‌آموخته‌ی کارشناسی ادبیات داستانی
- دانشجوی کارشناسی ارشد کارگردانی تئاتر
-فارغ از تحصیل دوره‌ی کامل فیلم‌نامه‌نویسی از خانه‌ی بین‌الملل بامداد
- می‌نویسم؛ چون هیچ کاری رو به اندازه‌ی نوشتن نه بلدم و نه عاشق

۵۴ مطلب با موضوع «درباره‌ی زیستن و زندگی» ثبت شده است

مرد سوری بود اما قاهره، لندن، بیروت و مادرید را زیسته بود. زنان بسیاری را دیده و طعم لبان چندی‌شان را چشیده بود؛ اما فقط یکی از آنان، یک زن عراقی، توانسته بود روحش را تسخیر کند.
مرد عاشق بود و عشق را شعر کرده و سروده بود:
«نه من می‌توانم کاری بکنم
نه تو
زخم با خنجری که رو به اوست
چه کند؟»
در سفرهایش انسان را شناخته و آدمیان را زیسته بود. در سفرهایش وطن را به وسعت جهان دریافته و در تن زنان زیبا خانه ساخته بود و تنها بر سینه‌ی یکی بیش از دیگران، معنای آرامش را پیدا کرده بود:
«بر شنزار سینه‌ات، خسته خم می‌شوم
این کودک از زمان تولد
نخوابیده است.»
به زبان‌های مختلف صحبت کرده بود. به زبان‌های مختلف نوشته بود. به زبان‌های مختلف عشق را بر زبان آورده بود؛ فرانسوی، انگلیسی، اسپانیولی و... ولی در میان واژه‌های عربی عشق را یافته و پرداخته بود.
«درباره‌ی شریعت عشق بحث نکن
عشق من به تو شریعتی است
که می‌نویسم و اجرا می‌کنم.»
عشق مرد به آن یگانه زن آموخته بودش که بیروت سرد و یخ‌زده‌اش را زنی وسوسه‌انگیز ببیند که هر شب زیباترین پیراهنش را می‌پوشد... .
در روز 15 دسامبر سال 1981، مقابل سفارت عراق در بیروت، انفجار یک بمب وطن مرد را هزار تکه کرد. هزار تکه‌ای که در هیچ چمدانی جا نگرفت و در هیچ سفری رد خونش از روی صورت مرد پاک نشد.
مرد با چشمانی که هرگز از اشک خالی نشد، سرود:
«و عرب‌ها روزی خواهند دانست
که پیامبری را کشتند
پیامبری را کشتند...»
او سیاستمداران را با وطن‌های پاره‌پاره و در اسارتشان تنها گذاشت و پاهایش را در زمین کلمات فرو برد:
«میهنی دگر نیست
که پناهم داده باشد
جز کلمه!»
و پیش از آن که پیکرش را در گورستانی در دمشق به خاک بسپارند، به صدای بلند گفت: «تمام بازی‌های دنیا، از جمله بازی بچه‌ها اصول و قواعدی دارد...» و نماند تا ببیند که سنگ قبرش میان خرابه‌های سوریه، درخشان‌ترین نقطه است.
او مردی بود که گفت: «بزرگ‌ترین پیروزی دنیا پیروزی اسکندر مقدونی، یا هانیبال، یا ناپلئون نیست. نه! پیروزی شعر از همه‌ی پیروزی‌ها بزرگ‌تر است!»
برای نزار قبانی، عاشق‌ترین شاعر عرب‌زبان که پیکر متلاشی‌شده‌ی بلقیس الراوی‌اش را با دستان خالی جمع کرد و در تن خود جای داد؛ همان‌گونه که روزی خود در بندر تن او، پهلو گرفته بود.
 
پ.ن: همراهش آهنگ «لبیروت» بانو فیروز را بشنوید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۱۹
فاطمه محمدبیگی
                            
                                            {این مطلب پیشتر در کانال پیرنگ منتشر شده است.}
به گمانم بیست‌وششم فروردین بود که بعد از بیست‌و‌هشت، بیست‌ونه روز قرنطینه‌ی کامل در خانه، دیگر نتوانستم تماشا کردن از توی بالکن یا پشت شیشه را تاب بیاورم و دوچرخه‌ام را برداشتم تا در شهر دوری بزنم. در تمام این روزها شهرم را، شهر که نه، بریده‌ای در حد یک قاب سیصدوشصت درجه‌ای از راست به چپ کشیده شده در برابر چشم‌هایم را با فاصله نگاه کنم. عصرها حصیری می‌انداختم کف بالکن و آنجا مشغول کارهایم می‌شدم. منتظر می‌ماندم تا ساعت پنج عصر که پرستوها کم‌کم راه پیدا کنند به آبی آسمان و خال‌هایی بشوند سیاه و پراکنده و جیغ‌کشان. این فیلم یا تئاتر خودجوش از پنج عصر تا هفت، هفت‌ونیم ادامه داشت و بعد صدای جیغ‌ها به مرور دور می‌شد. علاوه بر آن‌ها هر روز از این بالا ماشین‌ها را، موتورها را، عابران را و... همه و همه را دید می‌زدم. شهر آنقدر ساکت بود که می‌شد آرام‌ترین صداها را هم شنید؛ مثل دعوای همسایه‌ی آن دست خیابان یا مشاجره‌ی بیماری با همراهش که تازه از بیمارستان این حوالی مرخص شده بودند یا صدای عشق‌بازی گربه‌های تنبل داخل حیاط را که از ظهر می‌آمدند و زیر سایه‌ی یوکاهای حیاط ولو می‌شدند و بعد از چرتی کوتاه یا خوابی مفصل می‌افتادند به جان کبوترهایی که جرأت کرده بودند روی زمین بنشینند یا مگس‌ها و پروانه‌ها اگر که بودند. همه‌ی این جزئیات را پیشتر هم می‌دیدم و آنچه که این روزها ندیدنش آزارم می‌داد، بساط پهن شده‌ی زندگی کف خیابان‌ها در بهار بود. تهران را در بهار بیشتر عاشقم، پر است از زندگی اما امسال این زندگی‌ها در کنج خانه‌ها پنهان شده بودند. تهران تنها مانده بود. اگر بیرون نمی‌زدم، حس می‌کردم از این هم بیشتر با چهره‌اش، با آن جاهایی که تصاویرشان را در این روزها نشخوار کرده بودم، غریبه می‌شوم. مدام به این فکر می‌کردم که پارسال همین موقع دقیقاً کجای شهر بودم، با کی‌ها و چه کار می‌کردم، می‌کردیم. کم‌کم این خیال در ذهنم شکل گرفت که یعنی تهران هم به همین‌ها پناه برده؟ دلش برایمان تنگ شده؟ تصویر ماها را مرور می‌کند یا نه نفس راحتی می‌کشد از نبودنمان؟ به جوابی نرسیدم تا روزی که با دوچرخه بیرون زدم، دستکش به دست و ماسک بر صورت با الکل و ژل شستشو در کوله. راسته‌ی ولیعصر را با شتاب پایین آمدم. ولیعصر، این مار رنگ‌به‌رنگ و بزرگ تهران حتی از آن شب تابستانی که خالی دیده بودمش هم، خلوت‌تر بود. فقط می‌شد تک و توک کارمندانی که ناچار بودند پیاده خود را به جایی برسانند، دید. بعد به آن حفره‌ی عمیق خالی‌تر از همیشه وسط میدان رسیدم که حالا دیگر نمی‌توانست آدم‌ها را ببلعد و مطمئن بودم که اگر پرستویی درش گم شود و هی گیج چرخ بزند و جیغ بکشد، صدایش تا ساعت‌ها می‌توانند در میدان طنین بندازد. کمی بعد آنجا بودم. خودم را در نبش فلسطین و ایتالیا به جای خالی خانه‌ای رسانده بودم که به هنگام مرگ زیر صدای پتک‌هایی که بر تنش فرود می‌آمدند، در آغوشش کشیده بودم. تن نامرئی خانه‌ای را که دیگر نبود، حصارهایی نیم آبی و نیم سفید محاصره کرده بودند. حتماً چند وقت دیگر آن جمله‌ی طلایی و مضحک «آسمان آبی، زمین پاک» رویش نوشته می‌شد برای از بین بردن رد هر خرابکاری بر تن این شهر. همان لحظه احساس کردم که تهران هرگز دلش برای ما نابودگران بی‌همه‌چیزش تنگ نمی‌شود و نبودنمان مرهمی است بر زخم‌هایش. باید دهانم را به یکی از آن زخم‌ها بچسبانم و بگویم: «تهران، لکاته‌ی دود اندود من، کلاه آلودگی‌ات را بر سر صاف کن، دستی به موهایت بکش، لباست را مرتب کن و نفس بکش، آرام و عمیق برای عاشقان، بچگان و آنان که دست نوازششان از تنت دور نیست...».
 
                              
پ.ن: خبردار شدن من از تخریب این خانه و رفتن داخلش و عکاسی کردن ازش خودش ماجرایی است جدا که شاید یک روز اینجا بنویسمش. فقط باید از آن دوستی که زیر پست خانه برایم پیغام گذاشت که تخریب شروع شده، تشکر کنم. آن موقع من تازه از سفر برگشته بودم و اگر آن پیام را نمی‌دیدم ممکن بود تماشای زیبایی این خانه را از دست بدهم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۹ ، ۱۶:۴۵
فاطمه محمدبیگی
هفته‌ی پیش از دوستان دور و نزدیک دعوت کردم که این روزها صدای محیط و صدای خودشان را ضبط کنند و به صورت فایل برایم بفرستند تا آرشیوی تهیه کنم از روزهای قرنطینه تا بعدتر، بعد از این ماجرا، بعد از این ترس‌ها، این تنهایی‌ها و تمام این‌های دیگر، بنشینم و دوباره گوششان بدهم و بلایی بر سرشان بیاورم. نمی‌دانم با این آرشیو چه خواهم کرد. ایده‌هایی دارم که هر چه باشند، نوشتنی یا نمایشی، شما را از آن باخبر خواهم کرد و اجازه خواهم گرفت؛ اما ممکن هم است به سرم بزند و همه را برای خودم نگه دارم چون هر دوی این صداها جزو چیزهایی‌اند که در این دنیا عجیب دوستشان دارم، همین؛ نهایت می‌شود صداهایی متفاوت از روزهایی متفاوت‌تر.
گفتم اگر این نوشته را می‌خوانید شما را هم دعوت کنم به این کار. فقط کافی است صدای محیطی که درش قرار دارید از اتاق و آشپزخانه گرفته تا بالکن و حیاط و... و صدای خودتان را که از حس و حال این روزهایتان حرف می‌زنید، از دلتنگی‌ها و سرگرمی‌ها و جزئیات دیگر با ریکوردر گوشی ضبط کنید و فایل را به ایمیل من بفرستید.
نحوه‌ی نامگذاری فایل‌ها به این صورت باشد:
برای صدای محیط:  مکان / شهر / زمان            (تا دو دقیقه)
برای صدای خودتان: اسم کوچک / شهر / تعداد روزهای قرنطینه   (تا پنج دقیقه)
هیچ مشکلی ندارد اگر یک بار صداها را فرستاده باشید و باز هم بخواهید که بفرستید. من همه را می‌شنوم و جمع می‌کنم.
ایمیل من:    fatemeh.mbeygi@gmail.com
 
منتظر صداهایتان هستم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۹ ، ۱۵:۴۹
فاطمه محمدبیگی
 
ما مردمان
ما شهدای بالقوه
و مردگان همیشگی تاریخ
با جنازه‌ی خود بر دوش
 
این روزها که به خاطر این ویروس جهانی، کرونا، بیش از قبل به مرگ نزدیکیم، خاطرم آمد کتاب‌ها و فیلم‌هایی را که به هراس من از مرگ کمک کرده‌اند، مرور کنم. این کتاب‌ها یا فیلم‌ها با موضوع محوری مرگ، به زندگی می‌پردازند؛ یعنی بیشتر از آن که درباره‌ی مرگ باشند، درباره‌ی زندگی و کیف زیستن‌اند و برای همین حس کردم شاید تحمل این روزهای در قرنطینه را آسان‌تر یا شیرین‌تر کنند.
بیشتر با تصویر شخصیت مرد کتاب یکی مثل همه شروع شد که هر وقت به مرگ فکر می‌کنم، از ته ذهنم تن می‌کشد، می‌آید جلوتر. بعد رفته رفته تصویر تمام پیرمردها یا مردان میانسالی در سرم شکل گرفتند که در انتظار مرگ بودند؛ چه در ادبیات و چه در سینما. کتاب‌ها، نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌های دیگری هم هستند که به این موضوع، با شیوه‌های مختلف پرداخته‌اند اما نتیجه‌ با آنچه که در نظر داشتم، ستایش زندگی از طریق مرگ با تکیه بر مردان محتضر، شد این لیست کوتاه با چند استثناء.
 
کتاب‌ها:
 
یکی مثل همه – فیلیپ راث
«ما به دنیا آمده‌ایم که زندگی کنیم ولی در عوض می‌میریم.»
یکی مثل همه داستان مرد میانسالی را روایت می‌کند که به خاطر بیماری در شرف مرگ است. او در آستانه‌ی مرگ، مشغول مرور زندگی‌اش می‌شود؛ کارهای کرده و نکرده، آدم‌های به دست آورده و از دست داده و تمام اتفاق‌های ریز و درشت... بلکه بتواند جبران کند یا با بررسی‌شان پیش خود، بتواند از آن‌ها رها شود.
این رمان برای من جزو درخشان‌ترین‌هاست. چهار، پنج سال یا بیشتر از خواندنش می‌گذرد اما روایت گیرایش هنوز در ذهنم زنده است؛ طوری که صحنه‌هایی از آن را هرگز نمی‌توانم فراموشش کنم.
 
پدرو پارامو – خوان رولفو
« -مادرم به شما گفت من دارم میام؟
-خیر. چی به سر مادرتون اومد؟
گفتم: "مُرد."
-جدی؟ از چی؟
-نمی‌دونم شاید از غصه. همیشه آه می‌کشید.
-بده. هر بار که آدم آه می‌کشه، کمی از جونش از تنش بیرون می‌ره.»
داستان با یک رجعت پس از مرگ شروع می‌شود و جست‌وجویی که در پی آن می‌آید. نکته‌ی مهم این سفر و این کشف این است که روح مردگان و روان زندگان مدام در هم می‌آمیزد و تکه‌های زندگی را کنار هم می‌گذارد.
این رمان را در سال‌های دانشجویی خوانده‌ام و بارها و بارها خواستم دوباره‌خوانی‌اش کنم اما هنوز فرصت نشده. از آن دسته کتاب‌هایی است که بعد از خواندن دیگر رهایتان نمی‌کند؛ تجربه‌ی دلچسبی از زندگی و مرگ، زندگان و مردگان در مرزی باریک بین واقعیت و خیال.
 
خواب زمستانی – گلی ترقی
«عزیزی گفت: "اگه بعد از مرگ هم خاطره‌ها بمونن، چی؟ اگه زیر اون همه خاک بیدار شیم و همه چی یادمون بیاد، چی؟"»
پیرمردی که دوستانش یک به یک مرده‌اند، حالا به انتظار مرگ نشسته و تمام زندگی‌اش را مرور می‌کند.
این رمان که به مجموعه‌داستانی به هم پیوسته شباهت دارد، روایتگر زندگی چند دوست و مرگ آن‌هاست؛ روایتی گرم و خاطره‌گونه از سرگذشت‌هایی سرشار از تلخی‌ها و شیرینی‌های زندگی.
شخصیت «شیرین» این رمان جزو یکی از بهترین زن‌های داستانی است برای من.
 
سفر در خواب – شاهرخ مسکوب
«من خواستم چیزی بگویم، نتوانستم. خاموشی از من بیشتر بود.»
این رمان با خبر مرگ یک دوست شروع می‌شود و تمام روایت، با رجعت به گذشته، شکل‌گیری این دوستی و تمام خاطره‌های کوچک و بزرگ میان این دو نفر را دربرمی‌گیرد تا به انتها می‌رسد.
نثر دلچسب مسکوب و توصیف اصفهان این رمان شما را اسیر خود خواهد کرد.
 
سوگ مادر – شاهرخ مسکوب
«و از همان لحظه که به دنیا می‌آییم، برای مردنیم. مرگ در باطن زندگی است و به اندازه‌ی زندگی عادی است.»
این کتاب شامل آن بخش‌هایی از خاطرات روزانه‌ی مسکوب است که به مرگ مادرش و تاثیر آن بر روان و زندگی مسکوب می‌پردازد به گردآوری حسن کامشاد.
رابطه‌ی عمیق این پسر و مادر و تاثیر عجیب مرگ مادر بر روی مسکوب، روایت‌هایی کاملا حسی و تکان‌دهنده را شکل داده که خواندنش بیش از آن که سایه‌ی همیشه گسترده‌ی مرگ بر بالای سرمان را به یادمان بیاورد، حضور مداوم زندگی را یادآور می‌شود.
برون‌ریزی حسی مسکوب در قالب کلمه‌ها وجمله‌ها شگفت‌انگیزند.
 
در سوگ و عشق یاران – شاهرخ مسکوب
«مرگ ماهی سیاه ریزه‌ای است که در جوی تاریک رگ‌ها، تنم را دور می‌زند.»
می‌دانیم که مسکوب بیش از همه درباره‌ی مرگ، مرگ نزدیکان و دوستان و حتی اساطیر نوشته و همین باعث شده که یکی از بهترین کسانی باشد که از پس شناخت و توصیف مرگ و تاثیرات آن برمی‌آید و به تکرار نمی‌افتد.
در این کتاب مسکوب از مرگ و یاد دوستان نزدیکش نوشته؛ کسانی چون سهراب سپهری، فریدون رهنما، هوشنگ مافی، امیرحسین جهانبگلو، محمدجعفر محجوب و اسلام کاظمیه.
روایت‌هایی آمیخته به خاطرات شیرین دوستی، سختی‌های زندگی و زمانه، ارزش‌های حرفه‌ای و... از زبان این «خر غریب»ِ بزرگوار.
 
هفتاد سنگ قبر – یدالله رویایی
«نمی‌دانم فکر به مرگ چه قدر به زندگی کمک می‌کند... همین که سعی می‌کنم به‌اش فکر نکنم، فکری‌ست که مدام به او می‌کنم و هر وقت هم که خواسته‌ام فراموشش کنم، درست در حافظه‌ی من نشسته است.»
این کتاب شامل شعرها و متن‌ها یا بهتر بگویم «سنگ‌نوشته»هایی برگرفته از سرگذشت آدمیان برای قبرهایشان، قبرهایی که هستند و نیستند؛ از فیلسوفان و عارفان نامی تا پیامبران، پادشاهان، حاکمان، دوستان و خویشان.
این قطعه‌های مختلف، یا به قول رویایی حدس‌هایش از مرگ، گاهی آن‌قدر تکان‌دهنده و گاهی آن‌قدر آشنایند که دیگر شما را رها نخواهند کرد و احتمال این که شما را راهی شناخت آدم‌های نامبرده بکند، بسیار است؛ با نشانه‌های آمده در نوشته‌ها، نمی‌توانید آن‌ها را رها کنید و می‌خواهید بدانید که صاحبان سنگ‌ها واقعا که بوده‌اند.
 
فیلم‌ها:
 
ابدیت و یک روز – تئو آنجلوپولوس
پیرمرد نویسنده‌ی ما در شرف مرگ، زندگی‌اش را طی یک سفر مرور می‌کند. او در حال مردن، ستایشگر زندگی است و معلوم نیست که این زندگی است که مثل آن پسربچه‌ی همراهش دستش را گرفته یا پیرمرد است که به زندگی نیاز دارد و دلش نمی‌خواهد که رهایش کند.
روایت تصویری آنجلوپولوس با کمترین دیالوگ‌ها و داستان‌پردازی‌های متنی، هر چه از زندگی هست را نشانمان می‌دهد؛ تلخی، خوشی، سختی، آسانی، انقلاب، اعتراض، پیر، جوان، بیماری، سلامت، تعلق، عدم تعلق و... .
ساختن سفری از مرگ به زندگی تنها از عهده‌ی آنجلوپولوس برمی‌آید؛ آن سکانس عزاداری کودکان برای کودکی دیگر، زندانیان چسبیده به حصار در مه، عروسی میان شهر، نواختن در اتوبوس و مهمانی در ساحل تا ابد ذهنتان را اشغال خواهد کرد.
 
توت‌فرنگی‌های وحشی -  اینگمار برگمان
روایت پیرمردی است که با هراس و کابوس از مرگ راهی سفری می‌شود و در طول این سفر زندگی‌اش را در کنار آنچه که دارد می‌گذارند، مرور می‌کند.
تلاقی‌های متفاوت و بکر گذشته و حال در دل هم، کابوس مرگ و شیرینی سرگذشت‌ها شخصیت و شمای بیننده را از هراس از مرگ، به آرامشی برگرفته از زندگی و تمام داشته و نداشته‌هایش می‌رساند.
کابوس مرگ، آن تابوت و آن دست بیرون افتاده نمودی است از هراس‌های درونی همه‌ی ما از مرگ و تنها فیلسوف‌سینماگری چون برگمان می‌تواند آرامشی از دل این کابوس برایمان خلق کند.
 
ایکیرو (زیستن) – آکیرا کوروساوا
داستان پیرمردی است که خبردار می‌شود قرار است بمیرد و او در تمام این سال‌ها درگیر رخوت زندگی و کار و... بوده و حالا طی اتفاقی به خود می‌آید و می‌داند که با عمر کوتاهش چه کند.
ایکیرو بیش از هر چیز درباره‌ی معنای زندگی است، درباره‌ی چگونه زیستن و اصلاً چرا زیستن.
تصویر خنده‌های پیرمرد و آن تاب‌بازی شبانه‌اش در ذهنتان خواهد ماند.
 
طعم گیلاس – عباس کیارستمی
مرد میانسالی برای کشتن خود نقشه‌ای کشیده که پایانش وابسته به فرد دیگری است که باید به دبنالش بگردد. در این میان او با افراد متفاوتی برخورد می‌کند که پیشنهادش را رد می‌کنند و هر کدام به نوبه‌ی خود می‌خواهند تا دیدگاه او به زندگی و مرگ را عوض کنند.
کیارستمی بدون هیچ اغراقی در تصویرپردازی یا داستان‌گویی، روایتی ساده و کاملاً نزدیک به زندگی ارائه می‌کند تا زندگی را همان‌گونه که در اطراف ما جاری است وحضور دارد، تماشا کنیم.
گپ‌وگفت‌های این فیلم را فراموش نخواهید کرد. گفت‌وگوهای معمولی درباره‌ی زندگی معمولی آدم‌ها؛ به‌خصوص آن مونولوگ درخشان مرد راننده از ماجرای خودکشی‌اش و درخت توت.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۸ ، ۱۲:۰۰
فاطمه محمدبیگی
ری‌را را از وقتی که جنین کوچک شکل‌گرفته‌ای در زهدان مادرش بود، شناختیم. ری‌را به دنیا آمد، ری‌را راه رفت، ری‌را حرف زد، ری را گفت مامان، ری‌را گفت بابا، شیطنت‌های ری‌را، خنده‌های شیرین ری‌را، دویدن‌های ری‌را، رقصیدن‌های ری‌را، یاد گرفتن‌های ری‌را، دوست‌های ری‌را، مدرسه رفتن ری‌را، تولد ری‌را، بازی‌های ری‌را، دستیار دندانپزشک بودن ری‌را و... حالا... حالا... نبودن ری‌را...
ری‌را با آن چشم‌های زیبای درخشانش گویی دختر همه‌ی ما بود. پدرش از پدرانگی‌اش می‌نوشت، از مادرانگی مادرش، از دخترانگی‌های دخترش... پدرش ری‌را را قصه کرد که حالا ما می‌توانیم انقدر برای نبودن این بچه بگرییم؛ ری‌را دختر همه‌ی ماهایی بود که نوشته‌های پدرش را می‌خواندیم.
وقتی حامد اسماعیلیون نوشت ری‌را و پریسای من... ری‌را و پریسای من در آن پرواز اوکراینی بودند، حتما کوتاه‌ترین داستان زندگی‌اش را نوشت و وقتی که گفت آن عاشقانه‌های سه نفره را عریان نمی‌کند، قطعا حجیم‌ترین رمان را درون خودش حمل خواهد کرد و آن‌ها که می‌نویسند، می‌دانند که بر دوش کشیدن چنین بار سنگینی از تصاویر و واژگان و احساسات چقدر و چقدر توان‌فرساست. 
بیش از این اگر بخواهم بگویم، وارد بازی‌ بی‌پایان با واژه‌ها می‌شوم. هیچ چیزی از درد این مرد و از درد خانواده‌ها و دوستان و آشنایان آن دیگری‌ها نمی‌کاهد. آن همه جوان، آن همه آرزو و «چه جوانانی! بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را به سینه‌شان نفشرده‌اند».
 
کاش...کاش به وقت مرگ عزیزان نویسنده نباشی، شاعر نباشی...
 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۸ ، ۱۳:۰۶
فاطمه محمدبیگی
«شمردم، هفت روز نبود و روز هشتم وقتی که آمد، آزادی برای هیچ کداممان معنای پیشینش را نداشت؛ کلمه‌ای به این اندازه عریان‌شده، ازریخت‌افتاده و تهی... دستان سردش به گمانم دیگر هرگز آن‌قدر گرم نخواهند شد که بودند، که بسته شدند، که... .»
 
اگر این خفگی بالا آمده از زیر گلو و ماسیده بر زبان بگذارد، باید بگوییم که حرفی داشتیم. ما، مردمان، حرفی داشتیم و همیشه هستند آن‌هایی در خارج و این‌هایی در داخل که حرفمان را مصادره کنند تا یادمان برود که حرفی داشتیم برای گفتن، برای بودن؛ حرفی از آن ما که پیچیده شد در خفگی و خفقان... و ما برگشتیم به همه‌ی چیزهای سنگین‌تر و گران‌تر روزمره‌ای که به‌آهستگی و زیبایی زیرشان کمر خم خواهیم کرد... حرفمان را گم کردند.
 
 
 
پ.ن: عنوان برگرفته از این شعر مولوی است:
ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم / بی زخم‌های میتین پیدا نکرد زر را
 
البته می‌شد «ما هم مردمانیم» را به جایش گذاشت از این شعرش:
کریمان جان فدای دوست کردند / سگی بگذار ما هم مردمانیم
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۸ ، ۱۹:۱۳
فاطمه محمدبیگی
 
 
برای تو که به آن شکل مطلوب جاودانگی رسیدی و برای تو که زنده‌ای بیش از همه‌ی ما زندگان‌... .

هر چه زبان دارم به تو می‌دهم
چون برق خورشید طلایی تو که از مغزم
به روی تکه‌های قلبم ریخت
چون تو را فهمیدم

هر چه دست دارم به تو می‌دهم
چون تو را با زنجیرهای گوناگونی که دورت را گرفته‌اند
یافتم و تو هر مردابی را و هر چاله‌ی صورتی را
روشن کردی و سبز کردی
و با سرور انسانی‌ات زنجیرها را پاره کردی
و به پیش رفتی
هر چه دست دارم به تو می‌دهم
چون تو دست‌های زرد حاضران را گرفتی
...

پ.ن: تو، تو، تو دستان زردم را گرفتی و در اوج تاریکی روشنم کردی و سبز.
 
متاسفانه نتوانستم عکس‌ها و وید‌ئوهای کوتاهی از فیلم‌هایش را این‌جا بگذارم: به خاطر تغییرات اعمال شده که واقعا وقت و حوصله‌ی سردرآوردن ازشان را ندارم در این لحظه و دیگر  کیفم از بین رفت برای گذاشتنشان در این‌جا. فقط توانستم همه  را به صورت لینک آن ابتدای مطلب بگذارم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۵۱
فاطمه محمدبیگی
 

 
 
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
 
 
بریده‌ای از مستند کوتاه «سال‌های دور از خانه» پیش از مرگ سهراب شهیدثالث، ساخته‌ی مهرناز سعیدوفا که هنوزاهنوز درباره‌ی وضعیت انسان معاصر صدق می‌کند.
 
پ.ن: مدام یاد آن مصاحبه‌ی دیگرش می‌افتم که مصاحبه‌کننده ازش می‌پرسد: «شما خودتون رو دوست دارین؟» و شهیدثالث صادقانه پاسخ می‌دهد: «نه... اگه دوست داشتم که خودم رو انقدر داغون نمی‌کردم...» تلخ و تلخ و اشکی که نمی‌دانم چرا روی گونه‌ی من می‌نشیند از دردی که طعمش را آن‌طور که باید، نچشیده‌ام... .

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۸ ، ۲۲:۵۰
فاطمه محمدبیگی


این که ما آزادیم در زندگی تصویرها و تصورهامان، غیر واقعی را واقع کنیم، و یک نبودی را بود بدانیم و در این آزادی هم برای خود حد نمی‌شناسیم، هربار که از یک نیست، هست می‌سازیم، معرفتی را برای خود ذخیره کرده‌ایم که معرفت همگانی و عمومی نیست، حاصل فعالیت‌های ذهنی ما و بنابراین جزو دارایی و اموال ماست. به مایملک شاعر می‌ماند. آنِ اوست و برای او یک آن است. او آزاد است که با معرفت شخصی مکتسب( و دستاورد خود) هر رفتاری بخواهد بکند.
(چهره‌ی پنهان حرف، حقیقت محجوب، یدالله رویایی )
‌ ‌
پ.ن: برای آنانی که عزیزمان بودند یا هستند و در گوشه‌ی ذهنمان زنده‌اند آن‌گونه که ما خواسته‌ایم نه آن‌گونه که خودشان تیشه برداشته‌اند به شکستن هیئت شکوهمندشان دربرابر دیدگان ما.
و برای شکلی از وطن که آنِ ماست... .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۸ ، ۱۱:۵۸
فاطمه محمدبیگی


فکر نمی‌کردم به نوشتن این حرف‌ها وادار می‌شوم. زندگی، بیرون از ما خودش را به ما تحمیل می‌کند. گاهی- اعتراف کنیم که- ما را پایین می‌کشد، کوچک می‌کند و به یادمان می‌اندازد که دنیا از بدی هم خالی نیست و پاکی و طراوت خوبی ما هم گاهی نمی‌تواند این سکه‌ی قلب را اعتباری بدهد. چقدر تلخ است که آدم به جای حرف‌های شیرین، حرف‌های خوب و حرف‌های دلنشین، باید انعکاس بدی‌های دیگران باشد.
( از نامه‌ی سوم مرتضی کیوان به پوری سلطانی؛ این هر دو عزیز و آن دوست دیگر، آن عزیزترم که این‌ها را برای ما باقی گذاشته، شاهرخ مسکوب.)
پ.ن: مرتضی شاعر بوده، جوان بوده و شهید. کتاب شعری ازش نمانده. سراغش را اگر از فروشنده‌های قدیمی بگیرید، همان‌ها که دهه‌ی چهل، پنجاه را زیسته‌اند و جوانی کرده‌اند، آدرس چند نشریه را بهتان می‌دهند که بخوانیدش. بعد هم حتما ازتان می‌پرسند که پوری را می‌شناسید یا نه؛ پوراندخت سلطانی را، مادر کتابداری نوین ایران را و سرنوشتش را و این را که مثل توران میرهادی غم بزرگش را تبدیل به کار بزرگ کرده. خودم هنوز  از آن روزی که وصیت‌نامه‌اش را خواندم و نتوانستم رهایش کنم تا الان، پی آن‌ شعرها و این همه چیز نرفته‌ام که شیرینی حرف‌های ساده‌ی عمیقشان زیر زبانم مانده و دلم نمی‌آید بنشینم و یک‌جا سر بکشمشان.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۸ ، ۲۰:۵۷
فاطمه محمدبیگی