صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

گمان‌کردن، رویا دیدن و نوشتن

اگر بخواهم خودم را تعریف کنم، مختصرش می‌شود این‌ها:

- قصه‌ساز
- من گُنگ خواب دیده و عالم تمام کَر
-زن‌کودکِ عاشقِ جان به بهار آغشته
- ریشه‌ای در خواب خاک‌های متبرک
- پهلو به پهلوی خیل نهنگ‌های جوان غوطه می‌خورم
- غلامِ خانه‌های روشن
- دانش‌آموخته‌ی کارشناسی ادبیات داستانی
- دانشجوی کارشناسی ارشد کارگردانی تئاتر
-فارغ از تحصیل دوره‌ی کامل فیلم‌نامه‌نویسی از خانه‌ی بین‌الملل بامداد
- می‌نویسم؛ چون هیچ کاری رو به اندازه‌ی نوشتن نه بلدم و نه عاشق

ای تلخ و خوش...
گفته بودی به وقت مرگ برهنه‌تریم، گفته بودم به وقت مرگ استخوان‌هایم را در آغوش بکش، گفته بودی... آنچه که گفته بودی، تلخ‌ترین پاسخی بود که به درخواستی چنین، می‌توان داد و داده بودی اما این بار می‌سپارم استخوان‌هایم را شهر به شهر و خاک به خاک دفن کنند تا نتوانی یکجا، زیر یک سنگ، در یک تکه خاک کوچک پیدایم کنی و پیکرم را در ذهنت خوابیده آنجا، ببینی. دیگر اهمیتی ندارد که استخوان‌هایم بر پهنای کوچک سینه‌های محکم تو بسایند یا نه، مهم این است که هر کجا پا بگذاری، زیر آن خاک‌ها، چون نهنگی شناور در اقیانوس تیره و تاریک، خود را به سطح آب برسانم و زیر نور طلایی خورشید، به آوازی بلند بخوانم:
هر چه زبان دارم به تو می‌دهم
چون برق خورشید طلایی تو که از مغزم
به روی تکه‌های قلبم ریخت
چون تو را فهمیدم
هر چه دست دارم به تو می‌دهم
چون تو را با زنجیرهای گوناگونی که دورت را گرفته‌اند
یافتم و تو هر مردابی را و هر چاله‌ی صورتی را
روشن کردی و سبز کردی
و با سرور انسانی‌ات زنجیرها را پاره کردی
و به پیش رفتی
...
 
گوش‌های تو به صدای من و نفس‌هایم آشنایند؛ حتی در زیر خاک، حتی در کالبد نهنگی مرده و آن موقع است که من بر زمان خواهم خفت.
 
پ.ن: شعر درون متن و مصرع برجسته شده، هر دو بخشی از اشعار فریدون رهنمای عزیز عزیز است. دومی را فرهاد، جان جانان، با صدایش جاودانه‌تر کرده.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۹ ، ۲۰:۴۹
فاطمه محمدبیگی
کلمه‌ها زباله‌های ماسیده در دهانمان‌اند که پیش هر کس، یک جوری آن‌ها را قی می‌کنیم؛ بستگی دارد که فرد مقابلمان بخواهد با چه جور زباله‌ای درون خودش را پر کند، آن‌وقت ما کلمه یا زباله‌های مناسب را از بین لبان چرکمان بیرون می‌ریزیم و... .
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۹ ، ۱۶:۳۴
فاطمه محمدبیگی
مرد سوری بود اما قاهره، لندن، بیروت و مادرید را زیسته بود. زنان بسیاری را دیده و طعم لبان چندی‌شان را چشیده بود؛ اما فقط یکی از آنان، یک زن عراقی، توانسته بود روحش را تسخیر کند.
مرد عاشق بود و عشق را شعر کرده و سروده بود:
«نه من می‌توانم کاری بکنم
نه تو
زخم با خنجری که رو به اوست
چه کند؟»
در سفرهایش انسان را شناخته و آدمیان را زیسته بود. در سفرهایش وطن را به وسعت جهان دریافته و در تن زنان زیبا خانه ساخته بود و تنها بر سینه‌ی یکی بیش از دیگران، معنای آرامش را پیدا کرده بود:
«بر شنزار سینه‌ات، خسته خم می‌شوم
این کودک از زمان تولد
نخوابیده است.»
به زبان‌های مختلف صحبت کرده بود. به زبان‌های مختلف نوشته بود. به زبان‌های مختلف عشق را بر زبان آورده بود؛ فرانسوی، انگلیسی، اسپانیولی و... ولی در میان واژه‌های عربی عشق را یافته و پرداخته بود.
«درباره‌ی شریعت عشق بحث نکن
عشق من به تو شریعتی است
که می‌نویسم و اجرا می‌کنم.»
عشق مرد به آن یگانه زن آموخته بودش که بیروت سرد و یخ‌زده‌اش را زنی وسوسه‌انگیز ببیند که هر شب زیباترین پیراهنش را می‌پوشد... .
در روز 15 دسامبر سال 1981، مقابل سفارت عراق در بیروت، انفجار یک بمب وطن مرد را هزار تکه کرد. هزار تکه‌ای که در هیچ چمدانی جا نگرفت و در هیچ سفری رد خونش از روی صورت مرد پاک نشد.
مرد با چشمانی که هرگز از اشک خالی نشد، سرود:
«و عرب‌ها روزی خواهند دانست
که پیامبری را کشتند
پیامبری را کشتند...»
او سیاستمداران را با وطن‌های پاره‌پاره و در اسارتشان تنها گذاشت و پاهایش را در زمین کلمات فرو برد:
«میهنی دگر نیست
که پناهم داده باشد
جز کلمه!»
و پیش از آن که پیکرش را در گورستانی در دمشق به خاک بسپارند، به صدای بلند گفت: «تمام بازی‌های دنیا، از جمله بازی بچه‌ها اصول و قواعدی دارد...» و نماند تا ببیند که سنگ قبرش میان خرابه‌های سوریه، درخشان‌ترین نقطه است.
او مردی بود که گفت: «بزرگ‌ترین پیروزی دنیا پیروزی اسکندر مقدونی، یا هانیبال، یا ناپلئون نیست. نه! پیروزی شعر از همه‌ی پیروزی‌ها بزرگ‌تر است!»
برای نزار قبانی، عاشق‌ترین شاعر عرب‌زبان که پیکر متلاشی‌شده‌ی بلقیس الراوی‌اش را با دستان خالی جمع کرد و در تن خود جای داد؛ همان‌گونه که روزی خود در بندر تن او، پهلو گرفته بود.
 
پ.ن: همراهش آهنگ «لبیروت» بانو فیروز را بشنوید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۱۹
فاطمه محمدبیگی
{این داستان در سال 96 نوشته شده و به تازگی در شماره 737 همشهری جوان به چاپ رسیده است.}
فهمیده بود که عوض شده است، که دیگر همان آدم سابق نیست و دلش چیزهای قدیمی را نمی‌خواهد. تا پیش از این نقطه‌ی ثقل جهانش این بالا بود. سال‌ها تلاش کرده بود تا پس از بازنشست شدن موبد بزرگ، جانشین او شود. اوایل مثل او سر تا به پا سپید می‌پوشید اما کم‌کم پوشش تغییر کرد و با روزمرگی­‌اش درآمیخت. آن موقع‌ها خیال می‌کرد  باز و بسته کردن دو لنگه در طلایی پرستشگاه و بازگفتن سرگذشت زنی که به دل کوه پناه آورده، برای غریبه‌های ناآشنا به ارزش‌های این مکان، وظیفه‌ای است شگرف که به او سپرده شده. ولی به مرور پی برد که تنها نیمی از مسافران شنونده هستند، نیمی چشم‌هایی دارند تشنه­‌ی تماشا و نیمی دست‌هایی دارند حریص برای لمس. باقی رهگذر بودند؛ مانند خیلی از آدم‌های دیگر در دنیا. خودش هم ابتدا از دسته­‌ی اول بود؛ تشنه، دچار و حریص. گذشت پنج سال پیاپی در بلندای کوه اما او را به عضوی از دسته­‌ی دوم بودن، سوق داد. اکنون، وسوسه‌­ای او را به رها کردن پرستشگاه ترغیب می­‌کرد، به رفتن، به قدم گذاشتن در جاده‌­ای که از این­ بالا رد انداخته بود بر تن خشک زمین. دلش می­‌خواست برود و یک رهگذر باشد؛ بی­‌مسئولیت، بی­‌فکر، بی­خیال و بی­‌دغدغه. از سویی خاطرات رهایش نمی­‌کردند. برای قرار گرفتن در این جایگاه کم زحمت نکشیده بود. شب­‌هایی را به سر و کله زدن با واژه­‌های کهن و معانی­‌شان بند به بند صبح کرده و روزهایی را با حفظ کردن نیایش­ها و تمرین اجرای مراسم­ها به شب رسانده بود. کسی درونش می­پرسید:« همه­‌ی این­‌ها را بگذارم و بروم؟» وسوسه پاسخ می­‌داد که آری بیشتر به دست خواهی آورد و خاطرات می­گفتند که نه، همه چیز به هدر خواهد رفت. موبد پیشین راست گفته بود که تجربه، طعم لذت را عوض می­‌کند. حتی طعم آرزو و رویا را. خودش را تصور کرد که دست بر شانه­‌ی موبد تازه­‌وارد می­‌گذارد و این جمله را - کامل­‌تر از قبل- به او می­‌گوید و می­‌رود. لبخند زد. نمی­‌خواست بیش از این صبر کند. شتابش از سر شوق برای رفتن نبود، از خستگی بود. دیگر برایش فرقی نمی­‌کرد که به کجا برود چون داشت آن­چه که روزی خواسته‌­اش بود، پشت سر می­‌گذاشت. شور گذشته را در میانسالی خود نمی­‌دید و بی­شور زیستن برایش به معنای اتلاف زندگی بود.
شبانه خرده اسبابی را که داشت، جمع کرد و پیش از سرزدن آفتاب از اتاقش بیرون زد. طلوع خورشید از این بالا منظره‌ای دلفریب بود که می‌دانست دلتنگش خواهد شد‌. ساکش را بر دوش انداخت و پا پیش گذاشت برای رفتن. به رسم عادت از مسیر پله­ها آمد. پله­‌ی اول، چِک. پله­‌ی دوم، چِک. پله­‌ی سوم، چِک. پله­‌ی چهارم، چِک. ایستاد. در پنج سال گذشته صدای قطره­هایی که از سقف پرستشگاه درون تشت­‌های سیمین می­‌ریختند، برایش این چنین بلند نبودند. قطره­‌ها در ذهنش و بر ذهنش می­ریختند. گذاشت که این رطوبت جاری شود در وجودش. ادامه داد. با هر پل‌ه­ای که پایین می­آمد، چیزی از خود بر مسیر به جای می­گذاشت؛ یک حس، یک تجربه، یک ذوق، یک روز، یک خاطره، یک تصویر،یک نگاه، یک، یک، یک، یک، یک... . به آخرین پله که رسید، ماند. سر چرخاند. خورشید، کامل بالا آمده بود و در طلایی زیر پرتوی آفتاب می­درخشید. هنوز هم تماشایی بود. سال‌ها قبل درست از همین‌جا در را دیده و شتابان به سمتش دویده بود. این گمان از ذهنش گذشت که شاید همین روزها مسافری بیاید، تشنه و دچار و حریص و اگر او نباشد چه کسی سیرابش کند؟ خندید. از این‌ها می‌آمدند اما دیر و کم. نمی‌خواست عمرش را بیش از این به دست انتظار بسپارد. آهی کشید. زمزمه کرد:« کا اَهمائی اَشیش اِرِناوی، چیت اَهمائی جَسَت آیَپتِم؟*» و قدم برداشت. سراشیبی پاهای او را در خود می­‌کشید. مسیر تندابی شده بود که می­‌خواست او را از سر راه بردارد و در خود بگیرد و ببرد. درونش چیزی بین ماندن و رفتن جاری بود. پشتی سنگین از خاطرات و قدم­‌هایی سبک رو به جلو. دو خواسته بود، دو چیز گوناگون بین پرستشگاه و جاده، بین حال و گذشته، بین پایی که می­‌ماند و پایی که می‌­رود و تنی که تعادل خویش را از دست می­‌دهد. تردیدش نبردی بود نابرابر بین دو جبهه که در هر دو خودش حضور داشت. خویشتن در مقابل خویشتن. یا باید بر خود پیروز می‌­شد، یا مغلوب خود و یا به صلح می­‌رسید. صلح برایش شبیه به درجا زدن بود و پیروزی و مغلوبی چهره­‌ای یکسان داشتند که با دراز کردن دستش به سوی هر کدام، دیگری فریبنده‌­تر می‌­نمود و اراده­‌اش را سست می­‌کرد تا دست رفته را بازگرداند؛ رفت­‌وبرگشتی تمام نشدنی و بی­‌سرانجام. نفس عمیقی کشید و بدون فکر کردن، دوان‌دوان خود را به انتهای سراشیبی رساند. آن‌جا ساک از روی شانه‌اش افتاد. آمد خم شود تا برش دارد اما پشیمان شد. پیش رفت. پای پیاده و دست خالی در جاده‌­ای افتاد که پیچ و خمش از آن بالا وسوسه‌انگیزتر بود. سر پیچی که می‌رسید به پشت کوه و نقش جاده را می‌دزدید، برگشت و نگاهی به پرستشگاه سبز انداخت. عجیب زیبا بود. قلبی تپنده در سینه‌ای خشک. مدت‌ها می‌شد که به‌عنوان یک مسافر از این نقطه تماشایش نکرده بود. دلش لرزید. مثل دل مردی مانده در گرو گردی صورت زنی در دوردست. بر جای ماند و آن‌قدر سر کفش‌هایش را بر خاک سایید تا توانست بر چیز دوگانه‌ای که در جانش ولوله برپا کرده بود، چیره شود. سپس از جاده بیرون زد و در بی­راهه رفت.
 
*چه پاداشی به او عطا شد، چه نعمتی برایش آمد؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۱۶
فاطمه محمدبیگی
                            
                                            {این مطلب پیشتر در کانال پیرنگ منتشر شده است.}
به گمانم بیست‌وششم فروردین بود که بعد از بیست‌و‌هشت، بیست‌ونه روز قرنطینه‌ی کامل در خانه، دیگر نتوانستم تماشا کردن از توی بالکن یا پشت شیشه را تاب بیاورم و دوچرخه‌ام را برداشتم تا در شهر دوری بزنم. در تمام این روزها شهرم را، شهر که نه، بریده‌ای در حد یک قاب سیصدوشصت درجه‌ای از راست به چپ کشیده شده در برابر چشم‌هایم را با فاصله نگاه کنم. عصرها حصیری می‌انداختم کف بالکن و آنجا مشغول کارهایم می‌شدم. منتظر می‌ماندم تا ساعت پنج عصر که پرستوها کم‌کم راه پیدا کنند به آبی آسمان و خال‌هایی بشوند سیاه و پراکنده و جیغ‌کشان. این فیلم یا تئاتر خودجوش از پنج عصر تا هفت، هفت‌ونیم ادامه داشت و بعد صدای جیغ‌ها به مرور دور می‌شد. علاوه بر آن‌ها هر روز از این بالا ماشین‌ها را، موتورها را، عابران را و... همه و همه را دید می‌زدم. شهر آنقدر ساکت بود که می‌شد آرام‌ترین صداها را هم شنید؛ مثل دعوای همسایه‌ی آن دست خیابان یا مشاجره‌ی بیماری با همراهش که تازه از بیمارستان این حوالی مرخص شده بودند یا صدای عشق‌بازی گربه‌های تنبل داخل حیاط را که از ظهر می‌آمدند و زیر سایه‌ی یوکاهای حیاط ولو می‌شدند و بعد از چرتی کوتاه یا خوابی مفصل می‌افتادند به جان کبوترهایی که جرأت کرده بودند روی زمین بنشینند یا مگس‌ها و پروانه‌ها اگر که بودند. همه‌ی این جزئیات را پیشتر هم می‌دیدم و آنچه که این روزها ندیدنش آزارم می‌داد، بساط پهن شده‌ی زندگی کف خیابان‌ها در بهار بود. تهران را در بهار بیشتر عاشقم، پر است از زندگی اما امسال این زندگی‌ها در کنج خانه‌ها پنهان شده بودند. تهران تنها مانده بود. اگر بیرون نمی‌زدم، حس می‌کردم از این هم بیشتر با چهره‌اش، با آن جاهایی که تصاویرشان را در این روزها نشخوار کرده بودم، غریبه می‌شوم. مدام به این فکر می‌کردم که پارسال همین موقع دقیقاً کجای شهر بودم، با کی‌ها و چه کار می‌کردم، می‌کردیم. کم‌کم این خیال در ذهنم شکل گرفت که یعنی تهران هم به همین‌ها پناه برده؟ دلش برایمان تنگ شده؟ تصویر ماها را مرور می‌کند یا نه نفس راحتی می‌کشد از نبودنمان؟ به جوابی نرسیدم تا روزی که با دوچرخه بیرون زدم، دستکش به دست و ماسک بر صورت با الکل و ژل شستشو در کوله. راسته‌ی ولیعصر را با شتاب پایین آمدم. ولیعصر، این مار رنگ‌به‌رنگ و بزرگ تهران حتی از آن شب تابستانی که خالی دیده بودمش هم، خلوت‌تر بود. فقط می‌شد تک و توک کارمندانی که ناچار بودند پیاده خود را به جایی برسانند، دید. بعد به آن حفره‌ی عمیق خالی‌تر از همیشه وسط میدان رسیدم که حالا دیگر نمی‌توانست آدم‌ها را ببلعد و مطمئن بودم که اگر پرستویی درش گم شود و هی گیج چرخ بزند و جیغ بکشد، صدایش تا ساعت‌ها می‌توانند در میدان طنین بندازد. کمی بعد آنجا بودم. خودم را در نبش فلسطین و ایتالیا به جای خالی خانه‌ای رسانده بودم که به هنگام مرگ زیر صدای پتک‌هایی که بر تنش فرود می‌آمدند، در آغوشش کشیده بودم. تن نامرئی خانه‌ای را که دیگر نبود، حصارهایی نیم آبی و نیم سفید محاصره کرده بودند. حتماً چند وقت دیگر آن جمله‌ی طلایی و مضحک «آسمان آبی، زمین پاک» رویش نوشته می‌شد برای از بین بردن رد هر خرابکاری بر تن این شهر. همان لحظه احساس کردم که تهران هرگز دلش برای ما نابودگران بی‌همه‌چیزش تنگ نمی‌شود و نبودنمان مرهمی است بر زخم‌هایش. باید دهانم را به یکی از آن زخم‌ها بچسبانم و بگویم: «تهران، لکاته‌ی دود اندود من، کلاه آلودگی‌ات را بر سر صاف کن، دستی به موهایت بکش، لباست را مرتب کن و نفس بکش، آرام و عمیق برای عاشقان، بچگان و آنان که دست نوازششان از تنت دور نیست...».
 
                              
پ.ن: خبردار شدن من از تخریب این خانه و رفتن داخلش و عکاسی کردن ازش خودش ماجرایی است جدا که شاید یک روز اینجا بنویسمش. فقط باید از آن دوستی که زیر پست خانه برایم پیغام گذاشت که تخریب شروع شده، تشکر کنم. آن موقع من تازه از سفر برگشته بودم و اگر آن پیام را نمی‌دیدم ممکن بود تماشای زیبایی این خانه را از دست بدهم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۹ ، ۱۶:۴۵
فاطمه محمدبیگی
                              
 
قطعاً اگر به همه‌مان بگویند «مدفوع» یک تصویر مشترک و یک مصداق کلی به ذهنمان می‌آید. حال اگر ازمان بپرسند که چه شد مدفوع انسان به چیزی کاملاً شخصی بدل شد، آن‌قدر شخصی که از کف خیابان‌ها به کنج خانه‌ها بیاید و به اشتراک گذاشتنش باعث شرم شود، ممکن است جواب‌های مختلفی به این سؤال بدهیم.
برای خیلی این بدیهی است که «مدفوع» چیزی زننده و زشت است و باید آن را پنهان کرد و برای برخی آنچنان هم چیز عجیب و غریبی نیست؛ چون ما از وقتی که به دنیا می‌آییم، آن را با خود داریم و بعدتر نیز با انگشت‌های کوچکمان به کشفش دست می‌زنیم، پس باید به چیزی که از خودمان بیرون می‌آید، عادت کنیم: «انکار مدفوع چیزی جز تأکید بر حضور آن نتیجه‌ای ندارد.»
تا به حال شده به این فکر کنید که چرا «مدفوع» باید شبیه به یک «تابو» یا یک عنصر نامطبوع باشد که نباید خیلی درباره‌اش حرف بزنیم. چرا آن را مثل طلا یا ثروت ندانیم، بالاخره این چیزی است که همه‌مان آن را داریم و تولیدش می‌کنیم. شاید جواب این پرسش‌ها را بتوانیم با شناخت تاریخچه‌ی احداث فاضلاب و پیامدهای مختلف آن در ملل گوناگون بیابیم.
متن کامل معرفی کتاب «تاریخ مدفوع» را در نبشت بخوانید.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۹ ، ۱۹:۱۷
فاطمه محمدبیگی
                         
 
{این مطلب پیشتر در روزنامه اعتماد، شماره‌ی 4649 به چاپ رسیده است.}
 
«روزهای سرگشته در سکوت» نوشته‌ی میریسه لیندستروم، ترجمه‌ی شقایق قندهاری و منتشر شده توسط نشر «حکمت کلمه»، همان‌طور که از نامش پیداست، داستانی است در مورد سکوت؛ اما کدام سکوت؟
درباره‌ی جنگ جهانی کتاب‌ها نوشته، فیلم‌ها ساخته و آثار متعددی تولید شده است. در تمامی آن‌ها به آن نسل‌کشی عظیم، به تحت فشار بودن، به گریزها، به آدم‌های بی‌گناه و موقعیت‌های گوناگونی پرداخته‌اند. از میان این آثار، کم بوده‌اند آن‌هایی که در میانه‌ی هیاهوی جنگ و خشونت انسان علیه انسان به سکوت ناشی از این رخداد بپردازند.
به تمامی آن انسان‌ها فکر کنید، به کلمات بر زبان نیامده‌شان، به گریستنشان در سکوت، به ابراز شادی‌شان در سکوت، به ترسیدنشان در سکوت، به عشق‌ورزی‌شان در سکوت و به عذاب کشیدنشان در سکوت. «روزهای سرگشته در سکوت» روایتی زنانه و ظریف از این معضل است. این رمان روایتگر برهه‌ای از زندگی زوج میانسالی است که در بن‌بست سکوت گیر افتاده‌اند. سکوتی که اِوا شخصیت اصلی رمان را به فراخوانی تمام خاطرات و گفته‌های پیشین خود و شوهرش وامی‌دارد تا از خلال آن‌ها سرچشمه و سرآغاز دقیق این سکوت پایان‌ناپذیر را بیابد اما موفق نمی‌شود. سکوت منشاء یا زمان شروع دقیقی ندارد؛ بلکه به ناگاه آمده و آرام آرام پخش شده و همه چیز زندگی آن دو را در خود کشیده و باعث شده است تا کلام، چیزی غیر ضروری تلقی شود.
«با گذر زمان دریافته‌ام که چگونه صدا و واژگان شیوه‌ی نفود به اوست؛ گرچه، همین‌طور هم شیوه‌ی نفوذ به ماست. این طور به نظر می‌رسد که او در خودش فرورفته. گویی کلاً تمام راه‌های نفوذ به وجود خویش را بسته است.»
اِوا به این حجم از سکوت در زندگی‌اش عادت ندارد و سایمون برخلاف او با این جنس از سکوت از کودکی خو گرفته و نجات یافته است. سایمون از «همان‌ها»ست؛ آن دسته از یهودیانی که با پنهان کردن خود در مخفیگاه‌ها توانستند زنده بمانند؛ ولی آنچه که آن‌ها از آن نجات نیافتند، سکوت است. سکوتی که جنگ به آن‌ها تحمیل کرد. در کودکی سایمون هر صدا، آوا یا کلامی مساوی بود با لو رفتن، پیدا شدن و مردن و در عوض سکوت معنای حتمی زنده ماندن و اجازه‌ی زندگی داشتن بود. البته سایمون بعدتر در زندگی اجتماعی و خانوادگی‌اش آدم موفقی می‌شود، کارمندی وظیفه شناس و پدری مهربان. او به مرور زمان نیاز به کلام را در برقراری ارتباط با نزدیک‌ترین افراد زندگی‌اش از دست می‌دهد و به سکوت کودکی‌اش بازمی گردد. اِوا که می‌خواهد برای رفع این سکوت راه حلی بیاید، در میان تقلاهای ذهنی‌اش، خود نیز به این سکوت نزدیک می‌شود و دیگر بیش از آن که در دنیای بیرون با دیگران گفت و گو داشته باشد، در درون خود هیاهویی بر پا ساخته است.
«چطور باید او را بشناسم؟ شناخت من بر پایه‌ی خاطرات است. براساس تمامی آن قسمت‌های مختصر و کوتاهی که طی سال‌ها با آشکار شدن اجزای گوناگون وجودش عیان شده‌اند.»
روایت تأمل‌برانگیز میریسه لیندستروم در فصل‌هایی کوتاه با سکون جاری در ماجرای اصلی و ماجراهای فرعی و خرده روایت‌هایش امکان این نزدیکی را برای مخاطب فراهم می‌آورد. آنقدر که سنگینی این سکوت و رکود رابطه‌ی اِوا و سایمون کاملاً درگیر کننده و ملموس می‌شود. از طرف دیگر کنکاش اِوا در گذشته‌ی خود و شوهرش تعلیق‌های کوچک و بزرگی را شکل می‌دهد که تا برملا شدن رازها و سرانجام آدم‌های نامبرده، کنجکاوانه خواننده را برای ادامه همراه خود نگه می‌دارد.
لیندستروم نگاهی زنانه و بافاصله به جنگ دارد. او جنگی را که تبعاتش در سکوت ناخواسته‌ی جنگ زدگان، فروپاشی خانواده‌ها و گذشته‌ی کابوس وار یک نسل بروز پیدا کرده و هنوز هراس برملا شدن هویت‌ها را در پی دارد، با جنگ درونی شخصیت‌ها با خودشان پیوند می زند. ناگفته‌ها و پنهان کاری‌های تاریخی در رازهای فردی شخصیت‌ها می‌غلتد و طوری در هم ترکیب می‌شود که انگار یکی باعث دیگری بوده.
این رمان که یکی از آخرین رمان‌های لیندستروم است، برنده‌ی جوایزی از جمله جایزه‌ی شورای ادبی اسکاندیناوی و جایزه‌ی منتقدین ادبی نروژ و نامزد دریافت جایزه‌ی رمان شبکه‌ی رادیویی «اِن. آر. کی. پی .تو» و نامزد جایزه‌ی منتقدان جوان شده است. از میریسته لیندستروم مجموعه داستان‌های کوتاه و رمان‌های بسیاری منتشر شده است. او برای مجموعه داستان کوتاهش با عنوان «مهمان‌ها» نیز نامزد دریافت جایزه‌ی شورای ادبی اسکاندیناوی و همچنین جایزه‌ی منتقدین نروژ شد. این نویسنده در سال 2008 برای مجموعه آثار ادبی‌اش جایزه‌ی «دابلوگ» را دریافت کرد.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۹ ، ۲۰:۴۴
فاطمه محمدبیگی
         
 
 
{این مطلب پیشتر در روزنامه اعتماد، شماره‌ی 4639 منتشر شده است.}
 
 
واقعی، مثل هر چیز خنده‌دار
 
«طنز از امتیازی انکارناپذیر برخوردار است، هر چند ممکن است ناچیز به نظر برسد: طنز همیشه واقعی است. علاوه بر این، طنز به این دلیل خنده‌دار است که هر چیز خنده‌دار واقعی است.»
«خیاط مایه‌دار و کف‌بین» مجموعه‌ی هفت داستان از «فاضل اسکندر» نویسنده و‌ روزنامه‌نگار ایرانی‌تبار معاصر روسی است که در آن راوی بزرگسال-کودک‌اش به بیان خاطرات دوران کودکی خود می‌پردازد. تمامی این داستان‌ها در «آبخاز» اتفاق می‌افتند. فضایی روستایی که شخصیت‌های متفاوت اهالی آن و نوع درگیری‌شان با ماجراها، داستان‌ها را جذاب‌تر کرده.
«فاضل اسکندر» با بهره‌گیری از راوی کودک خود و طنازی سرخوشانه‌اش، به عادت‌های بزرگسالان و نوع روابط اجتماعی حاکم بر آن‌ها می‌پردازد؛ این که چطور اخلاق، اندیشه‌ و جایگاه‌ و نقش‌ آنان با یکدیگر در تقابل‌اند یا این که چگونه یک رخداد بیرونی می‌تواند این روابط روزمره را تحت تاثیر قرار  بدهد.
راوی همچون گزارشگری قهار و تیزبین علاوه بر بیان افکار و احساسات کودکانه‌ی خود، از منظر بزرگسالی‌اش نیز آن‌ها را نقد می‌کند و در برخی مواقع کنار هم قرار گرفتن این نگاه کودکانه و بزرگسالانه‌ی راوی، لحظه‌ای را خلق می‌کند که کنایه‌ای از یاد نبردنی در خود دارد: «حالا گاهی اوقات آن‌طور که دیگران می‌گویند به خاطر زودباوری کودکانه‌ام دچار دردسر می‌شوم. البته این زودباوری امتیازات خودش را هم دارد؛ چون زخم‌های روحم مثل کودکان و سگ‌ها زود التیام می‌یابد.»
کودک حیاتی خالصانه به داستان‌ها، ایده‌ها، اتفاقات معمولی و روزمره بخشیده و نویسنده با این انتخاب هوشمندانه‌اش توانسته تمام چیزهای مرسوم دنیای بزرگسالان را با طنزی زیرکانه به هجو بکشد و از طرفی این را نیز بیان کند که تمامی این افراد بزرگسال، کودکی لجوج یا بازیگوش‌اند و اگر آن نقاب سن و سال را کنار بگذارند، گاهی از یک کودک هم کودک‌ترند و فرقی ندارد که در موقعیت جنگی باشند یا امر خطیر اجتماعی-انسانی، در هر حال اعمالشان غیر قابل پیش‌بینی، عجیب و گاهی واقعاً مضحک است.
جز در چهار داستان «آغاز»، «زمان کشف‌های شورانگیز»، «کودکستان» و «خاک صحنه» راوی-کودک ما نقش فرعی را بر عهده دارد و بیشتر تماشاگر و بازگوکننده‌ی احوال دیگران است که چگونه بر سر یک یا چند مسئله با هم کلنجار می‌روند. اما در آن چهار داستان که اولینش «آغاز» بیشتر روایتی است از نویسنده-راوی و در جایگاه داستان-مقدمه‌ای بر کتاب، کودک در نقش شخصیت اصلی حضور دارد و در این داستان‌هاست که عنصری سرشار از عاطفه و طنز جریان یافته است.
«فاضل اسکندر» در شخصیت‌پردازی پس از ارائه‌ی شمایل بیرونی شخصیت‌ها به سراغ رفتارهایشان می‌رود؛ رفتارهایی که نمود افکار، احساسات، عقده‌ها و تمام چیزهای درونی‌اند که آدمیان سعی در پنهان کردن آن‌ها دارند.  رفتار و اعمال شخصیت‌های داستان‌هایش آینه‌ی تمام‌نمای تضادهای آن‌هاست؛ آنچه که بین این افراد شکل می‌گیرد، پیش می‌رود یا شکراب می‌شود، نتیجه‌ی خواست‌ها و نیازهای درونی‌شان است که هر چقدر سعی در انکار آن داشته باشند، درنهایت جایی بروز پیدا خواهند کرد. این همان وضعیتی است که کودک هنوز به آن دچار نشده. او ساده و صادق است و رو بازی می‌کند. ترس‌ها و هیجانات مثبت و منفی خودش را می‌پذیرد و پنهانشان نمی‌کند؛ زیرا کودک هنوز چنین الزامی را درک نکرده است و همین شنیدن یا تماشای دنیای اطرافیانش را از صافی دیدگاه او، جذاب و دلچسب کرده. کودک و هم‌سن‌و‌سالانش بازی خود را دارند و آدم‌بزرگ‌ها بازی‌های خودشان را که خیلی عجیب‌تر و پیچیده‌تر از بازی کودکان است.
«خیاط مایه‌دار و کف‌بین» صحنه‌های دو نفره‌ی گیرایی دارد که با تکیه‌ی نویسنده بر تقابل شخصیت‌ها و دیالوگ‌هایی که بینشان ردوبدل می‌شود، در خاطر خواننده خواهند ماند؛ مثل گفت‌وگوی نوه و پدربزرگ درباره‌ی راهزن‌ها، گفت‌وگوی خیاط و همسایه‌اش بر سر موضوع دوچرخه‌سوار، گفت‌وگوی مترجم با سربازان آلمانی و... . البته صحنه‌های درخشانی هم وجود دارند که به خاطر روایت جزئی‌نگر و تصویری «اسکندر» که گویی وام‌گرفته از پیشینه‌ی غنی ادبیات روسی است، تصاویر را با تمام مختصاتشان در ذهن زنده می‌کند؛ چون صحنه‌ی برخورد عمو کاظم با اسب بازگشته‌اش، تماشای گلابی در سبد معلم، تبادل نگاه‌ها بین پسربچه و کارگردان تئاتر، انتظارهای خیاط برای آمدن دوچرخه‌سوار و... . همین نکته نیز ممکن است خواننده‌ی عجول ادبیات را پس بزند. خواندن داستان‌های نسبتاً طولانی «فاضل اسکندر» کمی حوصله، صبوری و همراهی می‌طلبد که اگر مخاطب از پس آن بربیاید، در فضایی گرم و صمیمی قرار خواهد گرفت، طوری که دیگر نمی‌خواهد این داستان‌ها به پایان برسند.
«اسکندر» با قدرت در روایت، تصویرپردازی‌ها و رفت و برگشت‌های زمانی پی‌در‌پی‌اش، خواننده‌ی خود را به میان داستان‌ها و شخصیت‌ها کشیده و نگه می‌دارد. البته که دریافت همه‌ی این‌ها به لطف ترجمه‌ی روان و دقیق «بابک شهاب» و نشر «حکمت کلمه» برای مخاطب فارسی‌زبان ممکن شده است.
 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۹:۴۹
فاطمه محمدبیگی
بهره‌گیری از نمودار برای نویسندگان غیرحرفه‌ای بسیار آموزنده است. این نمودارها با استفاده از نشانه‌های تصویری به طور مختصر و واضح آموزشی را ارائه می‌کنند که ممکن است با چندین صفحه مطلب قادر به توضیح آن نباشیم.
این بار نموداری را برایتان انتخاب کرده‌ایم که به شیوه‌ی کلاسیک پیرنگ‌نویسی می‌پردازد؛ این نوع پیرنگ متداول‌ترین فرمی است که معمولاً برای استفاده به نویسندگان تازه‌کار پیشنهاد می‌شود.
 

پیرنگ چیست؟
پیرنگ یعنی سیر وقایع براساس روابط علی و معلولی و توالی زمانی آن‌ها.
در این باره {اینجا} می‌توانید بیشتر بخوانید.
 


پیرنگ شامل چه چیزهایی است؟
نوشتن پیرنگ یا پلات شرط ابتدایی نوشتن داستان است. حال باید دید که این پیرنگ چه بخش‌هایی دارد و هر بخش شامل کدام موارد داستانی می‌شود.
 

بخش اول (شرح دادن): نقطه‌ی شروع داستان که کشمکش، شخصیت و زمینه را معرفی می‌کند.
کشمکش:
مشخص کنید که کشمکش داستان از چه نوع است: کشمکش فرد با فردی دیگر، کشمکش فرد با محیط یا جامعه، کشمکش فرد با خودش.
شخصیت:
شخصیت خود را انتخاب کنید و از ویژگی‌هایش آگاه باشید.
زمینه:
شامل فضا و مکان و جزئیات دیگر داستان می‌شود. شما به عنوان نویسنده باید بدانید که ماجرای داستان کجا و در چه زمانی قرار است اتفاق بیفتد.

مثال:
- برزو با فرهاد به مشکل خورده است.
- برزو دانشجوی سال سوم تاریخ، ریزجثه و خجالتی است و دارد در مورد یک مسئله‌ی پنهان مانده در دوره‌ی قاجار تحقیق می‌کند.
- داستان در دو روز پایانی ارائه‌ی برزو در دانشگاه رخ می‌دهد.


بخش دوم (کنش‌های بالابرنده): در این قسمت، شخصیت شما بسته به مشکل پیش آمده، یا خواسته‌ی مورد نظرش، دست به اقداماتی می‌زند. این عمل‌ها پیشبرنده یا زمینه‌ساز باقی ماجراها هستند.
چیزهایی که در این بخش نیاز داریم:
رخدادهای قبل از نقطه‌ی اوج:
کدام موانع یا وقایع قرار است قبل از نقطه‌ی اوج، پیش پای شخصیت قرار بگیرند یا برایش رخ دهند.
شخصیت تلاش کرده اما نتیجه نگرفته:
شخصیت با کنش‌های مختلف سعی می‌کند از پس موانع و اتفاقات بربیاید اما موفق نمی‌شود.

مثال:
- فرهاد بعد از فهمیدن مسئله‌ای که برزو روی آن کار می‌کند لپ‌تاپش را می‌دزدد، با کمک دوستانش منابع موجود در کتابخانه را پنهان می‌کند و سعی می‌کند مانع رسیدن برزو به ارائه در دانشگاه شود.
- برزو فایل نیمه‌کاره‌ی تحقیقاتش را روی فلش ذخیره کرده و باید دوباره آن را کامل کند، به سختی تلاش می‌کند منابع را از کتابخانه‌های دیگر تهیه کند و... .


بخش سوم (نقطه‌ی اوج): اتفاقی که در این نقطه می‌افتد، باعث تغییر همه چیز می‌شود.
بزرگ‌ترین کنش و قوی‌ترین تعلیق:
در این نقطه به خاطر رویارویی قدرت شخصیت و قدرت مسئله/ فرد/ اتفاق، تعلیق به اوج خود می‌رسد و خواننده هنوز نمی‌داند که شخصیت موفق می‌شود یا شکست می‌خورد. شخصیت در اینجا باید اصلی‌ترین کارش را انجام دهد. این کنش و عمل ممکن است کاملاً غیرقابل پیش‌بینی باشد و مخاطب را غافلگیر کند.

مثال:
- فرهاد دزد موتوری‌ای را فرستاده تا کیف برزو را بزند و او را زخمی کند، بنابراین فکر می‌کند برزو برای ارائه‌ی تحقیقش به دانشگاه نمی‌رسد، اما برزو بدون کیف و با دست و پای آسیب‌دیده خود را به دانشگاه می‌رساند. برزو بدون یادداشت‌ها، با کمک فایل‌های تصویری‌ای که دوستش آماده کرده، هرچه که در ذهن دارد ارائه می‌دهد.


بخش چهارم (کنش‌های سقوط کننده): اتفاق‌ها و کنش‌های بعد از نقطه‌ی اوج.
کنش شخصیت در بخش قبلی ممکن است شکلی تازه به مسئله یا واقعه داده باشد که حالا باید تبعات این تصمیم و کنش‌های بعدی شخصیت را شاهد باشیم.

مثال:
- فرهاد ارائه‌ی او را زیر سوال می‌برد و به منابعی اشاره می‌کند که برزو از آن‌ها استفاده نکرده.
- برزو به خاطر حال بدش نمی‌تواند بیش از این روی پا بایستد و دوستش او را به درمانگاه می‌رساند.

 

بخش پنجم (گره‌گشایی): پایان کشمکش‌ها یا حل مسئله.
در قسمت گره‌گشایی، مسئله به‌کلی حل می‌شود و اتفاق‌ها پایان می‌یابند. شخصیت به آنچه که می‌خواهد می‌رسد یا نمی‌رسد، اما مسئله به سرانجام می‌رسد و نتیجه‌ی ماجراها مشخص می‌شود.

مثال:
- چند تن از استادان از ارائه‌ی برزو دفاع می‌کنند و پاسخ پرسش‌های فرهاد را می‌دهند. آن‌ها اعلام می‌کنند که در منابع مذکور مطلبی درباره‌ی این مسئله نیست و تحقیقات برزو مستندترند.
- برزو در درمانگاه است که به او خبر گرفتن نمره‌ی قبولی‌اش را می‌دهند.
برای استفاده از این مطلب آموزشی، می‌توانید به ایده‌هایی که تا به حال فقط در ذهنتان مانده‌اند، فکر کنید. سپس کاغذ و قلم به دست بگیرید و با توجه به مثال‌ها، قدم به قدم ایده‌ها را به پیرنگ تبدیل کنید.
 

 

{این مطلب پیشتر در سایت لک‌لک بوک منتشر شده است.}

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۱:۴۲
فاطمه محمدبیگی
یا چطور براساس یک عکس بنویسیم؟

 

این روزها نوشتن براساس عکس (عکس‌نوشت) در دنیای مجازی باب شده است. در این مطلب می‌کوشیم به دو سوال جواب دهیم: یکی این که آیا عکس‌نوشت‌ها را می‌توان داستان دانست و دیگر این که این نوشته‌ها چه کمکی می‌توانند به ما بکنند. در آخر چند راهکار مناسب برای نوشتن با تکیه بر عکس را در اختیارتان می‌گذاریم.
1. عکس‌نوشت‌ها اگر ساختار داستانی (آغاز، میانه و پایان)، به همراه عناصر داستانی (شخصیت، مکان، زمان و...) را داشته باشند، در بیشتر مواقع می‌توانند داستان یا داستانک به حساب بیایند؛ البته این به شرطی پذیرفتنی است که نوشته به معنای داستان، وابستگی زیادی به عکس نداشته باشد و جدای از عکس، استقلال و هویت خودش را حفظ کرده باشد. در باقی موارد این نوشته‌ها می‌توانند صحنه یا برشی از یک داستان باشند که ممکن است نویسنده آن را بعدتر کامل کند.
اگر عکس‌نوشت‌ها گرایش به دل‌نوشته یا متن ادبی صرف داشته باشند، داستان یا متن نزدیک به داستان محسوب نمی‌شوند. گاهی هم ممکن است عکس‌نوشت‌ها ناداستان باشند؛ یعنی روایتی اول شخص از اتفاق درون عکس، یا شرایط ثبت شدن عکس باشند که این‌ سبک نوشته‌ها جزو ناداستان‌ها یا روایت‌های مستند به حساب می‌آیند.
2. عکس‌نوشت‌ها یکی از مهم‌ترین تمرین‌های مناسب برای نویسندگی‌اند. خیلی از ما در ابتدای مسیر نویسندگی معمولاً قوه‌ی تخیل چندان خلاقی نداریم؛ پس بهترین کار استفاده از انواع و اقسام عکس‌هاست که تنوعشان می‌تواند موتور خلاقه‌ی مغز ما را روشن کند و ایده‌هایی برای نوشتن به ذهنمان برساند.
علاوه بر این، تماشای عکس‌ها منبع تغذیه‌ی خوبی برای تصویرسازی‌های بعدی در ذهن ما هستند. اگر ذهن واقعیت‌محور باشد، تماشای عکس‌های غیرواقع‌گرا باعث می‌شود که کمی از فضای ذهنی خودمان فاصله بگیریم و دنیاهای جدیدتری را تجربه کنیم و برعکس. پس تا می‌توانید عکس عکاسان مختلف در سبک‌های متفاوت را تماشا کنید. خیلی از نویسنده‌ها با دیدن یک عکس، ایده‌ی داستانشان را پیدا کرده‌اند.
عکس‌ها منابعی الهام‌بخش و قوی در مسیر نویسندگی هستند که به شما اجازه می‌دهند علاوه بر تجربه کردن دنیاهای تازه، نوع نوشتنتان را عوض کنید، نثرهای تازه را امتحان کنید و یکنواخت ننویسید. در ضمن اگر در شخصیت‌سازی دچار مشکل هستید، عکس‌ها این امکان را به شما می‌دهند که شخصیت‌های متفاوت را پیدا کنید و آن‌ها را به دل داستان‌هایتان بیاورید. نکته‌ی آخر این که عکس‌ها مجال تماشای مکان‌های نادیده و زمان‌های تجربه نکرده را به شما می‌دهند؛ یک کارخانه‌ی متروک، جزیره‌ی نمکی وسط اقیانوس، جنگ دو کشور، زندگی میان جنگل، گرگ‌ومیش در قطب، نیمه‌شب در میان صحرا، طلوع کنار ساحل و...
 
راهکارهایی برای نوشتن براساس عکس:
 
1. عکس را خوب تماشا کنید
خوب تماشا کردن یعنی این که به مکان، زمان، آدم‌ها، وسایل و تمام جزئیات یک عکس دقت کنید.
 
2. به بیرون از قاب نگاه کنید
تا این جای کار شما داشتید به هر چیزی که درون عکس بود، نگاه می‌کردید. حالا بیایید و فضای بیرون از قاب را تصور کنید. فکر کنید که ادامه‌ی عکس از سمت چپ، راست، بالا و پایین چگونه است؛ چه کسانی ممکن است در اطراف باشند، چه اتفاقی دارد در طرف دیگر رخ می‌دهد و...
 
3. چیزهایی را که نیستند، بسازید
حالا که ذهنتان گرم شده، تا می‌توانید احتمالات ممکن را براساس آنچه می‌بینید و آنچه در ذهن دیده‌اید، بسازید. بخشی از داده‌ها مقابلتان است و بخشی را خودتان باید خلق کنید. براساس امکاناتی که عکس به شما داده، باقی چیزها را حدس بزنید و از خودتان بسازید.
 
4. شخصیت‌سازی کنید
آدم‌های توی عکس را بیرون بکشید و به آن‌ها هویت ببخشید؛ نام، سن، کار، رفتار خاص، ویژگی جذاب و... هر چیزی که می‌تواند به کار شخصیتان بیاید را برایش فراهم کنید.
 
5. زمان و مکان را مشخص کنید
بر پایه‌ی اطلاعات عکس از مکان و زمان ثبت شده، مشخصات زمانی و مکانی داستان را کامل کنید. مشخص کنید که مکان کجاست؛ روستایی دورافتاده، شهری شلوغ، پمپ بنزینی کنار اتوبان، کارخانه‌ای متروک در یک جزیره، بیمارستانی بزرگ یا... . زمان را هم به همین شیوه انتخاب کرده و برایش یک بازه معین کنید؛ مثلاً اگر در عکس شاهد یک غروب هستید، ادامه‌ی داستانتان قطعاً به شب و دم صبح خواهد کشید.
 
6. حادثه بیافرینید
وقت آن رسیده که حادثه را خلق کنید. شما شخصیت یا شخصیت‌ها و زمان و مکان داستانتان را دارید، حالا حادثه‌ای متناسب با محتویات درون عکس، بسازید و بسطش دهید؛ از این سه سوال استفاده کنید: چه پیش می‌آید، بعدش چه می‌شود، درانتها چه خواهد شد.
 
7. ساختار را فراموش نکنید
ساختار مشخص هر داستانی براساس یک شروع، میانه و پایان است. این را همیشه به خاطر داشته باشید و روایتتان را رویش سوار کنید؛ چه بخواهید چه نخواهید، شما ماجرا را از لحظه‌ای شروع می‌کنید، تا جایی پیش می‌برید و در نقطه‌ای هم به پایان می‌رسانید.
 
8. جزئیات و بدیهیات را از یاد نبرید
حواستان باشد که هنگام نوشتن یک عکس‌نوشت، شما ممکن است برخی از بدیهیات پیدا در عکس را داخل روایت نگنجانید؛ چون نوشته‌تان وابسته به عکس است و به‌احتمال متن و عکس را با هم منتشر می‌کنید. اما اگر همین نوشته را بخواهید مستقل از عکس، به عنوان یک داستان بنویسید، باید مراقب باشید که بدیهیات و جزئیات بصری‌ای را که داخل عکس بوده و بدون عکس برای مخاطب قابل دریافت نیست، به شیوه‌ی درست در داستان جای بدهید.
 
حالا تقریباً می‌دانید که نوشتن از روی عکس‌ها چیز سختی نیست، به شرطی که خلاقیت به خرج بدهید و آگاه باشید که مثل هر تمرین دیگر، نباید در استفاده از آن زیاده‌روی کنید؛ چون ممکن است که ذهنتان را محدود کند یا شکل خاصی به آن بدهد که به‌مرور در نوشته‌هایتان نمود پیدا کند.
از نمونه کتاب‌های ایرانی در این زمینه که می‌توان از آن نام برد، «پرسه در حوالی زندگی» است که در آن مصطفی مستور برای عکس‌های عکاسان خارجی و ایرانی چنین داستان‌هایی نوشته.
 
(این مطلب پیشتر در ویژه‌نامه‌ی نوروزی لک‌لک مگ منتشر شده است.)
 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۸:۳۴
فاطمه محمدبیگی