صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

گمان‌کردن، رویا دیدن و نوشتن

اگر بخواهم خودم را تعریف کنم، مختصرش می‌شود این‌ها:

- قصه‌ساز
- من گُنگ خواب دیده و عالم تمام کَر
-زن‌کودکِ عاشقِ جان به بهار آغشته
- ریشه‌ای در خواب خاک‌های متبرک
- پهلو به پهلوی خیل نهنگ‌های جوان غوطه می‌خورم
- غلامِ خانه‌های روشن
- دانش‌آموخته‌ی کارشناسی ادبیات داستانی
- دانشجوی کارشناسی ارشد کارگردانی تئاتر
-فارغ از تحصیل دوره‌ی کامل فیلم‌نامه‌نویسی از خانه‌ی بین‌الملل بامداد
- می‌نویسم؛ چون هیچ کاری رو به اندازه‌ی نوشتن نه بلدم و نه عاشق

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

نشسته بودم روی صندلی دور ستون دانشکده و داشتم آخرین غروب‌‌های زمین رو می‌خوندم. درست وسط مهم‌ترین نامه‌ای که از سنسینی رسیده دست نویسنده، هیبت مردونه‌ای جلوی پام وایساد. سرم رو که بالا گرفتم، دیدم استاد اٙوِستامه. دو تا چشم سبزآبی، موهای کوتاه نقر‌ه‌ای و صدای بٙمِ گرمی که انگار از یه زمان دور میاد. پا شدم.
- راه گم کردی خانوم بیگی.
راه گم کرده بودم توی روزی که روزمه و توی هوایی که هوامه. یه چهارشنبه‌ی بهاری وسط زمستون که ابرای گوله گوله سفید، آبی خوش‌رنگ آسمون رو تیکه تیکه پوشونده بودن و آفتاب و بارون با هم می‌ریخت روی آدما. راه گم کرده بودم که بفهمم پول چقدر توی این سیستم مهمه و دانشجو بی‌ارزش. راه گم کرده بودم که بی‌خیال از شهریه‌ی ناروای روزانه و انصراف روی هوا مونده و مدرک اسیر، بشینم یه دل سیر با دوستام گپ بزنم و بخندم. بعد قدم‌زنان برگردم خونه و به این فکر کنم که یه روزایی باید راه گم‌ کرد، یه ‌جاهایی باید راه گم‌ کرد که بعد سرت رو بگیری بالا و ببینی... .

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۲۹
فاطمه محمدبیگی

چند شب پیش توی خواب، چهارباغ اصفهان بودم. قدم می‌زدم. خاطرم نیست تنها یا همراه کسی. فقط یادم مانده قدم می‌زدم و نور پاره پاره از لای درخت‌ها می‌ریخت روی صورت و تنم و بعد تکه‌هایش را جمع می‌کرد، می‌رفت تا جایی جلوتر دوباره روی من پهن شود. دیگر خواب و بیداری‌ تفاوتی نمی‌کند. قدم می‌زنم. قدم می‌زنم. قدم می‌زنم و هنوز گذر نکرده دلتنگ آن مکان‌ می‌شوم. می‌شنوم که صدایم می‌کند به ماندن... .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۲
فاطمه محمدبیگی


قاسم، نوجوان فیلمِ عباس کیارستمی، خیلی چیزها را فدا می کند تا بتواند یک مسابقه ی فوتبال را در استادیوم تهران تماشا کند. هر کاری می کند تا پول مورد نیاز را فراهم آورد. در این بین ایده های جالبی هم برای کسب این پول به ذهنش می رسد. قید امتحان زبان و تنبیهی را که به خاطر کش رفتن پول از مادرش در انتظارش خواهد بود هم می زند. در حد سن و سال خودش آن قدری در راه رسیدن به آرزویش تلاش می کند که حس و نگرانی مان همراهش شود. وقتی می بینیم درست زمانی که نوبت به او می رسد بلیت ها تمام می شوند، غمگین و خشمگین می شویم. گیج پا به پای او بین جمعیت به این سو و آن سو می رویم و خیره به چهره ها و دست ها می مانیم تا آن مرد را بیابد و بلیت بازار سیاه را چندبرابر قیمت اصلی اش با دادن آخرین پول های باقی مانده، بخرد. خوشحال و پیروز با او وارد استادیوم می شویم و روی آن صندلی می نشینیم؛ صندلی ای که دیگر متعلق به قاسم است. سپس بهش اجازه می دهیم که با خیال راحت برود پی بازیگوشی و دور زدنش آن اطراف تا بغلتد در آن چرت عصرانه. آن جا با دیدن نماهای مختلف از طولانی شدن خوابش و کابوس های مداومش، یقین پیدا می کنیم که تمام شده؛ خواب می ماند و بازی را از دست می دهد. قاسم از خواب می پرد. هراسان از تغییر زمان بقچه اش را چنگ می زند و در تاریکی مسیر درختان می دود سمت پلکان ورودی. باد کاغذها و آشغال های مانده را می ریزد جلوی پایش. او بی اعتنا به این ها و سکوت فضا و عدم حضور دیگران، تند پله ها را بالا می رود. خودش باید با چشم هایش ببیند که چیزی نمانده، که همه چیز به پایان رسیده. آدمی که دویده باشد برای یک آرزو و همه چیزش را خرج این راه کرده باشد تا با چشمانش نبیند که نشده، باورش نمی شود. قاسم هم بالای پله ها می چرخد و از بین دو رفتگر رد می شود تا باد تصویر تهی استادیوم را بیشتر به صورتش بزند. مبهوت به طرف صندلی اش می رود و دور می شود. می داند چه چیزهایی در انتظارش است. می داند و حداقل باید باور کند که نشده، نرسیده، از دستش رفته، از کفش داده. قاسم ماییم؛ همه ی ما که دست کم یک بار چنین تجربه ی تلخی را از سرگذرانده ایم و تا رو در رو با آن مواجه نشدیم، یقینمان نشده که آن آرزو به باد رفته. شاید در آن سن یا با آن شکل به ما تعلقی نداشته و نباید می شده. پیش خودمان زمزمه کرده ایم که از خیرش بگذر، چه بخواهی چه نخواهی نشده حتی اگر مسیری که آمده ای بسیار دشوار بوده.
 
قاسم می رود در آن تصویر خالی تا تلخی اش را به جان بپذیرد و به یاد بیاورد که کم کمش چیزهایی دیده، از میله ای بالا پریده و هم صحبتی با یک بزرگسال تهرانی را تجربه کرده و ... حالا می تواند به فکر بازگشت بیافتد.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۵۶
فاطمه محمدبیگی

- من شمردم. مادرم هزاربار سرفه کرد. هزاربار در عرض سه روز و بعد... بعد، قلبش وایساد. غبار دور اون ماهیچه ی کوچیک پیچید و گفت خب دیگه خوب طاقت آوردی زن دیگه کافیه. می دونم اگه دست می کردم توی سینه اش و قلبشو می کشیدم بیرون، کلی خاک و شن و گرد و غبار اضافه می شد به حجم گرد و خاک داخل این اتاق. مادرم هزاربار سرفه کرد. هزاربار خواست بگه دیگه نمی تونم تحمل کنم. قلبم، ریه ام، بدنم دیگه جا نداره. نگفت. نگفت. نگفت همون طور که مادرش و مادر مادرش و مادر مادر مادرش و مادران دیگه اش به زبونای دیگه نگفتن که از جنگ، از غارت، از تجاوز و از این خطه خسته ایم. نگفت. فقط سرفه کرد. انقدر اون دونه های ریزو داخل خودش نگه داشت که از پا افتاد... منم میفتم... اونا هم میفتن... شما هم میفتین... مگه یه آدم چقدر می تونه خاک نفس بکشه؟
مادرم هزاربار سرفه کرد و ذرات تن و استخوون اجداد خودش و مرده های اونور مرزم کشید توی تنش. ..یه وقتایی حس می کردم که اتاق بوی بابا رو گرفته. شک ندارم مادر چیزی از بابا هم کشیده بود توی ریه هاش وگرنه نمی شد که انقدر آروم درد بکشه، می شد؟ بهش گفتم مادر من بیا بریم. می ریم پیش داداش. نگفت آره، نگفت نه، گفت نمی تونم. این نمی تونم یعنی پام این جا گیره. دلم این جا بنده. کجا بیام؟ گفتم مگه داداش دلش این جا نبود؟ بکَن موقت. بکن بریم بلکه یه هوایی بهت برسه. نگفت آره، نگفت نه، گفت نمی تونم. این نمی تونم یعنی اون جا، جام نیست. گفتم مگه این جا، جاته؟ کو؟ وسط این همه شن و ماسه و آلودگی داری دفن می شی. این، جاته؟ نگفت آره، نگفت نه، گفت نمی دونم. یعنی که می خوام همین جا دفن بشم نه توی شهر غریب. فهمیدم... چیزی نگفتم دیگه. سرفه کردم. نشمردم چند تا، فقط سرفه کردم... گفت تو برو، نمون. نگفتم آره، نگفتم نه، گفتم نمی تونم. برم برگردم ببینم نیستی و فقط یه توده ی گمِ شن مونده توی خونه. بعد دست بُکنم، عقبش بزنم. دنبالت بگردم. تهش ببینم لبت شده رنگ ماسه. تنت شده شن. چشمات، چشمات، چشمات شده باشه خاک و ریز ریز دستمو پُر و خالی کنه؟ گفتم نمی تونم. من نمی تونم. خندید. شده بودم عین خودش. توی دلم گفتم کاش منم پسر زاییده بودی. چیه این حس که وول می خوره توی دلم، توی ذهنم که بگم نمی تونم؟ می تونم اما نمی تونم. 
مادر گفت می تونم اما نمی تونم. مادرش هم گفت می تونم اما نمی تونم. مادر مادر مادرش هم گفت می تونم اما نمی تونم. مادران دیگه اش هم به زبونای دیگه گفتن می تونن اما نمی تونن. صدای بابا پیچید توی اتاق که می تونی اما نمی خوای. مادر سرفه کرد. بابا سریع از بین لباش پرید داخل. مادر باز سرفه کرد. بابا رسید به ریه اش. چرخید و با سرفه ی بعدی نشست کنار قلبش. مادر دیگه سرفه نکرد... .

پ.ن: بخشی از یک تک گویی(مونولوگ) برای خوزستان-اهوازی- که هوا ندارد. خبری تکراری که انگار هنوز نادیده گرفته می شود. آقایان بروید و آن جا نفس بکشید. بروید هوایی بهتان بخورد شاید حالتان جابیاید. بروید و کمی از این آلودگی، ذرات معلق، خاک، گرد و غبار، شن و ماسه و هر چه که هست را در ریه هایتان جا بدهید؛ برای تقویت مسئولیت پذیری تان مفید است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۲۷
فاطمه محمدبیگی

یک کمدی- درام خانوادگی، خیره کننده و بی پروا.

سریال شِیملِس از نظر تنوع شخصیت، وقایع و پیش روی جذاب چشم گیر است. شروع راضی کننده اش با آن شیوه ی مختصر معرفی شخصیت ها و بیان مسئله ی هر کدام کاری می کند که نتوانید تماشایش را رها کنید. ما با یک خانواده طرفیم، آن هم نه یک خانواده ی معمولی. قرار است که سرگذشت این خانواده ی شلوغ و تنگدست تقریبا بی سرپرست را از میانسالی، جوانی و خردسالی اعضایش نظاره گر باشیم. چه چیزی جالب تر از این؟ مخاطب تشنه ی چنین روندی است؛ حریص و کنجکاو برای دنبال کردن سرگذشت تک تک این شخصیت ها. چه بپسندیم، چه نپسندیم موضوع گذر زمان و تاثیرش بر آدم ها، وقایع و شرایط از قدیمی ترین شیوه های روایت است که مخاطب را اسیر خود کرده و معمولا سیراب می کند. زمان بستر انتخاب های درست و نادرست است. هر کدام از این انتخاب ها هم به وجود آورنده ی شرایطی تازه اند و به تبع آن ها وقایع پشت هم رقم خواهند خورد. شیملس چندین خط روایی این چنینی به تعداد شخصیت ها و خانواده هایش دارد.
در میان سیل سریال های فانتزی، علمی-تخیلی، پلیسی و هیجان انگیز دیگر با تمام ایده های ناب و غافلگیرکننده شان، کمدی-درام اجتماعی ای مثل شیملس جای خود را باز کرده. این سریال بیش از آن چه مخاطب گمان می کند، به او نزدیک است حتی در دیگر کشورها. همه ی ما تجربه هایی مشابه تجربه های شخصیت های سریال داشته ایم. همه مان می توانیم نقاط مشترکی بین خود و آن ها پیدا کنیم. همه مان هدف ها یا آرزوهایی همانند داشته یا داریم. تک تک این گزینه ها باعث می شود که هم ذات پنداری مخاطب با این سریال بیشتر شود. همان طور که چند سال قبل برکینگ بد توانست این را ثابت کند.
شیملس چه در شخصیت پردازی هایش و چه در روند روایت و پیش روی ماجراهایش بی پرواست. ابایی از بیان و نمایش زشتی های زندگی انسانی ندارد و گاهی این زشتی ها در نظر مخاطب است که زشت می نماید وگرنه شخصیت ها آن را پذیرفته اند و همین لحن زننده اش مواقعی آن چنان طنازانه عمل می کند که هیچ جای دیگر نمی توان مشابه اش را یافت. بین این ها نیز زیبایی هایی را به نمایش می گذارد که ارزش و اهمیتشان را فراموششان کرده یا نادیده گرفته ایم.
برای ما که نمونه ای بومی شبیه به آن را نداریم و نمی توانیم داشته باشیم- البته که با اغماض شاید بتوان وضعیت سفید را تلاشی نزدیک به این اثر دانست- تماشای شیملس نه تنها لذت بخش بلکه آموزشی است. بشمارید تعداد شخصیت ها را و در کنارش حساب کنید طراحی خط ماجرا ومسئله برای هر کدام را ، لحن های متفاوت، جهان بینی های گوناگون، خواسته ها و نیازهای خاص هر فرد، جنس ناراحتی ها، خوشحالی ها، خشم ها و پناه جستن ها، نوع انتخاب ها و اشتباه ها و برهم افتادگی خط ماجرای هر کدام بر جایی از خط ماجرای دیگری و گرفتار کردن  باقی ماجراها. علاوه بر این ها اضافه کنید شخصیت های فرعی و روایت های فرعی و گاهی بحران های گروهی  را در برخی از قسمت ها. اگر می توانید از تماشای یک زندگی رئالیستی صریح، کامل و پر از جزئیات و فراز و فرودهایش لذت ببرید، شیملس شما را راضی می کند. اگر نه، باید مخاطب سریال های دیگر شوید.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۲۴
فاطمه محمدبیگی