صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

یادداشت‌های من درباره‌ی زندگی، ادبیات، سینما و تئاتر

صید نهنگ در شط

گمان‌کردن، رویا دیدن و نوشتن

اگر بخواهم خودم را تعریف کنم، مختصرش می‌شود این‌ها:

- قصه‌ساز
- من گُنگ خواب دیده و عالم تمام کَر
-زن‌کودکِ عاشقِ جان به بهار آغشته
- ریشه‌ای در خواب خاک‌های متبرک
- پهلو به پهلوی خیل نهنگ‌های جوان غوطه می‌خورم
- غلامِ خانه‌های روشن
- دانش‌آموخته‌ی کارشناسی ادبیات داستانی
- دانشجوی کارشناسی ارشد کارگردانی تئاتر
-فارغ از تحصیل دوره‌ی کامل فیلم‌نامه‌نویسی از خانه‌ی بین‌الملل بامداد
- می‌نویسم؛ چون هیچ کاری رو به اندازه‌ی نوشتن نه بلدم و نه عاشق

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پیامبر» ثبت شده است

« اما چه آسان است نهادن دستارِ پیامبری
بر سر شیادی
چه آسان است نهادن دستارِ شیادی
بر سر تاریخ »
دو سال پیش در یک برهه ی زمانی، عادت به وقت گذراندن در شبکه های اجتماعی پیدا کرده بودم و به مرور چیزی در من تغییر که بعدتر فهمیدم چیست. در آن بین، چند روزی به خودم زحمت دادم و داستان نیمه کاره ای را تمام کردم. آن را برای دو، سه دوست نزدیکم فرستادم تا بخوانند و در کمال ناباوری هیچ کدامشان داستان را نخواندند. من منتظر نظراتشان بودم برای اصلاح و بازنویسی کار اما چیزی دریافت نکردم. می دانستم مشغله های بسیاری دارند، درک می کردم اما چیز دیگری را هم فهمیدم. این که خودم هم حوصله ی خواندن متنی پانزده صفحه ای را ندارم، چه برسد به آن ها. آن جا بود که ترسیدم، که جا زدم از گیر افتادن در دام کوتاه خوانی، تندخوانی، سطحی خوانی و عبث خوانی. خو گرفتن به خواندن چند سطر کوتاه در روز، به گرفتن اطلاعات اندک و سریع که در یاد نمی مانند، به تحلیل نکردن و راهی به عمق نیافتن، به روخوانی بی تمرکز خط ها. ایستادم مقابل کتابخانه ام و چشم گرداندم. تمام کتاب های قطوری را که حتی فکر خواندنشان هم وحشتناک بود، در نظر گرفتم. یکی از بینشان درآوردم و بی درنگ شروع کردم. از هراسِ آن دام، خزیدم بین کتاب ها، مجموعه مقالات چاپی، نشریات تخصصی و نوشتن و صفحه ها و جمله ها و کلمه ها. همان جا خانه کردم و ماندم.
این روزها هم این گونه ام. کمابیش از گذاشتن تکه پاره های داستان هایم و یا نوشته های چنینم زیر عکس های اینستاگرام دست کشیده ام یا مثل قبل این کار را جدی پیگیری نمی کنم. راستش را بخواهید، باید بگویم که پیش تر آدم های آن فضا را امتحان کرده ام؛ تک و توک کسانی هستند که می خوانند و متوجه ی ربط بین عکس ها و داستان ها را که من با وسواس کنار هم می گذارمشان، می شوند، تعداد انگشت شماری هستند که بازخوردی به من می دهند و باقی هیچ. آن باقی فقط انگشت را دو بار روی عکس می زنند که انگار چیزی را از سر خود کم کنند. کدام چیز، کدام بار، کدام وظیفه؟ مگر من یادم می ماند که فلانی عکسم را پسندید یا نپسندید که در آینده برایش جبران کنم؟ این ها همان هایی اند که عددها را بیش از حد جدی گرفته اند. این روزها علاوه بر آن چه ذکر شد، بیشتر می نویسم. خیلی بیشتر. سابقه نداشته این گونه بنشینم بر سر نوشتن و نوشتن و باز، نوشتن. تازه، پشت به پشت هم کتاب می خوانم. آن قدری که وقت نمی کنم به دلبستگی دیگرم، سینما، برسم. در روزهایی که ادبیات جانم را اسیر کرده، مجالی برای سینما نمانده.
« و سخن
نیمی اش الفاظی است
همچون شکاف هایی وحشتناک
و نیمی دیگر بندهایی
نه برای گردن آدمیان بس
بل که برای گردن ستارگان نیز »
همه ی این ها را گفتم تا بگویم که من هم می دانم برخی صفحه ها، کانال ها و … کارآمدند، خوبند، درستند. قبول که نویسندگان باید خودشان را با امکانات به روزِ دوره ی خود وفق بدهند و سلیقه ی مخاطبان جدید را هم در نظر بگیرند. آگاهم که پاورقی خوب است، ادبیات عامه پسند هم بخشی است از ادبیات که می تواند دست نوپاها را بگیرد و راه رفتن را یادشان دهد، شبه شعرها همم ممکن است باعث آشتی مخاطبانشان با شعرهای دیگر بشوند. همه ی این ها را می دانم و این را هم می دانم که نویسنده باید نویسنده بماند. خودش را خرج نکند در جایی که نباید. به نوعی این مسئولیت بر عهده ی اوست که مخاطبش را تربیت کند و سلیقه اش را بپروراند. شما هم به عنوان مخاطب باید حواستان باشد که چه به خوردتان می دهند، چه مطالبی را در قالب کتاب بهتان ارائه می کنند و شما با خرید چه کتابی، اثری را در ادبیات معاصر به چاپ چندم می رسانید. این در تاریخ نشر می ماند و شما نمی توانید نقشتان را درش انکار کنید. حواستان باشد که به کوتاه خوانی، سطحی خوانی، تنبل شدن در مطالعه خو نگیرید که بیماری بدی است.
پی نوشت:
هر دو شعر برگرفته از کتاب « پیش گویی کن ای نابینا » مجموعه ی اشعار آدونیس ترجمه ی حمزه کوتی است.
پی پی نوشت: این مطلب پیش تر در روال منتشر شده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۰
فاطمه محمدبیگی

کسی بهتر از جبران خلیل جبران نمی تواند این چنین پیامبری را تصویر کند. پیامبری که توامان از جنس مردم اطرافش و از جنس روحی متعالی است که در او دمیده شده. پیامبری که خود را مخلوقی جدای از دیگر انسان ها نمی داند و زیستن میان آن ها را جزوی از فضای علم آموزی اش می داند. او تصویری یگانه از مردی ساده و فیلسوف را برای ما می آفریند که مفاهیم جهان شمول هستی را در قالب جملاتی ظریف، شاعرانه که معنایی ژرف را در خود جای داده اند، بازگو می کند. چه کسی می تواند بزرگ ترین مفاهیم بشری را با کوتاه ترین تعبیرها و تصویرها بی هیچ تعصب و نگرش خاصی ادا کند؟
پس از دوازده سال زندگی در اُرفالس هنگام رفتن المصطفی رسیده. مردمی که تمام این سال ها در کنار او زیسته اند همراهی اش می کنند تا علاوه بر بدرقه کردن، در آخرین لحظات نیز از این مرد نکته ای بیاموزند. هر کسی اعم از زن خانه دار، مردی توانگر، پیرمردی مهمان سرادار، یک برزیگر، یک بنا و ... بنا به اندیشه و نیاز خود سوالی از او می پرسد و او جوابی یگانه برای هر کدام از این سوال ها دارد.
با ما از درد سخن بگو
و او گفت:
درد شما شکستن پوسته ای است که فهم شما را در بردارد.
همان گونه که هسته ی میوه باید بکشند تا مغز آن آفتاب ببیند، شما هم باید با درد آشنا شوید.
*
با ما از آزادی سخن بگو
و او پاسخ داد:
شما فقط آن گاه می توانید آزاد باشید که حتی آرزو کردن آزادی را هم بندی بر دست و پای خود ببینید و هنگامی که دیگر از آزادی همچون هدف و غایت سخن نگویید.
در انتها المصطفی یادآور می شود که در تک تک لحظاتی که آن جا به سر برده، هم چیزهایی آموخته و هم از آموخته هایش به دیگران انفاق کرده. او می گوید که هر آن چه بین او و مردم بوده چیزی است دو طرفه " شما چه بسیار می دهید و خود نمی دانید که چیزی داده اید." سپس آنان را بدرود می گوید و در فضایی مبهم بین رفتن به سفر یا رفتن به پیشواز مرگ، سوار کشتی می شود و می گوید" تا چندی دیگر، دمی بر بال باد می سایم و آن گاه زنی دیگر باز مرا خواهد زایید." گویی که او می داند که به سوی مرگ می شتابد و کشتی او را  در جویباری کوچک به دریای بزرگی که از آن آمده است، خواهد رساند و مادر بزرگوار فرزندش را در آغوش خواهد کشید. این اما به آن معنی نیست که او آدمیانی که می شناسد را تنها و بی تکیه گاه رها می کند. او کلامش را برای آنان به ارث گذاشته و وعده داده است که در هر جلوه ی آفرینش حتی باد جلوه گر می شود و صدایش را در گوش مردمان زمزمه می کند تا بدانند او همیشه وجود و حضور دارد.
پیامبر نوشته ی جبران خلیل جبران فیلسوف، شاعر، نقاش و ادیب لبنانی، در سال ۱۹۲۳ به زبان انگلیسی منتشر شد.این کتاب شامل 26 شعر منثور است و از شناخته شده ترین آثار خلیل جبران به حساب می آید. این اثر ماندگار به بیش از 40 زبان ترجمه شده و یکی از عناوین ثابت فهرست پرفروش‌های دنیا است. از این کتاب ترجمه های مختلفی به فارسی موجود است.

پی نوشت: این مطلب پیش تر برای کتاب صوتی نوار نگاشته و در وبلاگ نوار منتشر شده است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۱
فاطمه محمدبیگی